بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )

236

خلاصة التجارب ( طبع قديم )

از رگهاى چشم به جهت زور مقاعده بتخصيص در حين فروداشتن سر همچو زور قى كردن علاج انجا كه سبب قوى نباشد خونى كه از بيخ بال كبوتر يا فاخته بفصد يا بكندن پرهاى آن گيرند تازه و گرم در چشم كشيدن نافع بود و آب ترب كشيدن هم نافع بود و اگر در ابتداى روادع داخل سازند مثل طين ارمنى و طين قيموليا و سودهء سنگ سلطان مهره نرم بهتر باشد و ضمادى رادع بر پشت چشم نهادن هم مناسب بود و آنجا كه سبب قوى باشد رگ قيفال بايد زدن و يا حجامت پس سر كردن و گوش انجبيدن انگاه داروهاى مذكور به كار داشتن و شير دخترى و شياف احمر لين كشيدن بسى نافع آيد و ضماد اكليل الملك و دم الاخوين و اصل السوس و زعفران و عدس مقشر و زرده تخم‌مرغ و روغن گل جمله را بهم كوفته و گرم كرده بر پشت چشم نهادن بسى مفيد آيد و اللّه اعلم نفاطه كه در طبقات قرنيه پديد آيد و چون رطوبت آن در ميان پوست اول و دوم قرنيه باشد از جانب خارج رنگ عنبيه محجوب نگردد و سياه نمايد و چون در ميان قشور ديگر قرنيه باشد رنگ آن ظاهر بود و رنگ عنبيه مخفى جهت آنكه بعد از شغيف شعاع بصر راى و آن مائيست چون شور و يا تيز و اكال باشد الم آن موضع بسيار بود و اگر طعمى نداشته باشد الم كم بود علاج آنچه كوچك باشد دواهاى خشك‌كننده مثل توتيا و اكحل و اقليميا افگندن كافى بود و كم ساختن غذا و مداومت حب الشفا و اشباه آن مفيد آيد و آنچه بزرگ بود تنقيه بايد كردن و بدستكارى بصلاح آوردن چنانچه بايد كه جراح بمبضع محلى را از حلقه كرد سواد كه آن را اكليل گويند بشكافند و بطريقى كه مده را از عقب قرنيه گاهى بيرون مىآورند بيرون آورد انگاه اصلاح زخم كند بدانچه مناسب بود و اللّه اعلم قرحه كه بر حدقه افتد حدوث آن يا به قدر رمد باشد كه بقيه مواد فاسده آن پرده سطح ظاهر حدقه و غيره را لختى بسوزد يا بعد وقوع بثره خبيث هم از فساد مادهء آن و يا در عقب ضربى واقع شود كه گوشت آن سبب تفرق اتصال و فسخ شده باشد و مطلق آن از هفت نوع بيرون نباشد چهار از ان در سطح ظاهر قرنيه افتد فقط و سه ديگر در عمق قرنيه افتد امّا از قروح سطح قرنيه آنچه دردى بر ظاهر مواد عين نمايد و گويا هيچ نفوذ در جرم آن ندارد و آن را اقسام خوانند و اينجا سياهى حدقه در موضع بيشتر ظاهر بود جهت كدورت قيح امّا هيچ مانعى ديدن عنبيه نشود و آنچه از ان كوچك‌تر باشد و فى الجمله عمقى دارد بلون سپيد گونه بود آن را سحاب اسود خوانند و آنچه بر اكليل سواد افتد آن را اكليل و درين محل چون مشترك‌ست ميان قرنيه و ملتحمه