بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )
235
خلاصة التجارب ( طبع قديم )
آن از روشنائى عظيم برنج باشد و چشم درين علت كوچكتر شود از جهت ضعف و خرج شدن غذاى آن بسبل و اين مرض مسمرى بود و بميراث به فرزند نيز رود علاج آنچه قوى بود دستكارى بايد كردن و آنچه ضعيف افتد بولى كه يك شبانروز برادهء نحاس قبرسى در ان تر كرده باشند چكانيدن و شياف احمر حاد كشيدن نافع بود و تيزاب نرم كه سيماب نداشته باشد و نقره داشته باشد بران كشيدن چنانچه زور آن بحدقه نرسد عظيم نافع آيد و بر بيرون چشم ماليدن هم نافع آيد و انجا كه از حكه آن برنج باشند طبيخ سماق كه در گلاب جوشيده باشد كشيدن نافع بود و صمغ و سماق باهم وزن خود انزروت و چهار وزن نبات سوده كحل كردن بسى مفيد آيد سبل و جرب آن را و اللّه اعلم انتفاخ ملتحمه اين همچو آماسى بود علاج تدبيرهاى لطيف كردن و ضمادهاى محلل و طلاى صبر بر پشت چشم افگندن و شياف خلوتى و شياف اسود كشيدن و سرير بخار طبيخ بابونه و بنفشه داشتن نافع بود و اللّه اعلم صلابت ملتحمه اين چنان بود كه ملتحمه سخت شود و همه حركتهاى چشم دشوار گردد و ظاهر ملتحمه سرخ و طرنجيده و دردمند باشد علاج بخار طبيخ بابونه و بنفشه مفيد آيد و طلاى سپيده و زردهء خايهء مرغ با روغن بنفشه و پيه بط بهم زده و كشيدن شياف احمر حاد جمله بعد تنقيه خلط بلغم و سودا و تدبير لطيف عظيم نافع بود و اللّه اعلم خاريدن ملتحمه سبب آن ميل ماده حار و گرم يا شور بود بدانجا از دماغ يا غير آن علاج از هرچه گرم و تيز باشد پرهيز بايد كردن و غذاهاى چرب و نرم خوردن و هر بامداد در گرمابه آب بسيار بر سر بايد ريختن و هر روز قى كردن و مهالك و توتياء پرورده بغوره و غيره كشيدن و اللّه اعلم جراحت ملتحمه كه از زخم چوب و اشباه آن افتد علاج اول فصد بايد كردن بعده بملين منع توجه مواد بدانجا كردن و اگر خونى بيرون آمده باشد آن را پاك ببايد ساختن و شادنج مغسول با اندك شياف افيونى سائيده بران ذرور بايد كردن و رفاده بر پشت چشم نهاده بعصابه سخت بستن و اگر خون بسيار رفته باشد توتياى مغسول با زرده خايه مرغ آميخته بايد بستن و علاج قرحه كردن بدانچه مناسب بود و اگر چنان باشد كه زخم پارهء از طبقهء ملتحمه بيرون افتد فى الحال حجامت پس سر بايد كردن بمبالغه و ذرور اغبر پيوسته كشيدن و اللّه اعلم طرفه نقطه بود سرخ يا كبود بسرخى مائل كه بر سپيدى چشم پديد آيد و سبب آن يا ضربه باشد كه بر چشم رسد و يا غليانى بود از خون در ان موضع و ترشح ان از عرقى جهت امتلا و يا سيلان خونى قليل بدان محل از حرارت حركتى مفرط و يا گشاده شدن سر برگى