بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )
219
خلاصة التجارب ( طبع قديم )
بپاشند و گرم كرده بر شق ماؤف طلا كنند و هر شب تا صباح بر ان چسپيده بگذارند و صباح ديگر برافگنند و تا شب بگذارند و جهت استرخائى جند فقط بگلاب سائيده طلا كنند شبانروزى چند نوبت با جوز بوا يا جند سحق كرده بر روى لته طلاى مذكور نيز كرده طلا كنند و درين اثنا حقنهاى تيز مناسب بعد از سه هفته هر سه روز چهار روز يك نوبت مىكنند و به همين علاج صحت يابند اكثر باذن اللّه تعالى و اكثر زهره كلنگ به آب چقندر نيز مناسب اگر بعد از يك هفته حلكرده در بينى عليل چكانند رطوبات بسيار دفع كند و فائده عظيم دهد و مجربست و آنجا كه از تشنج همىافتاده باشد در ترطيب و تبديل مزاج بايد كوشيدن بعد از رفع اسباب يبس و آنجا كه از سبب ورم افتد نخست علاج ورم بايد كردن و امّا در اول حال كه لقوه پديد آيد و بدانند كه البته بفالج يا سكته بازخواهد گشت جهت ظهور بعضى علامات و مقدمات ديگر ازين امراض بالقوه آنجا هيچ مهلت نشايد دادن و فى الحال حقنه تيز بايد كردن و غذا قليلى نخود آب دادن و تيزاب كارى نيكو بر مبادى علت و بر كفهاى دست و پاى و روى زبان كردن و بحب چنبال يا قيروطى اقوى بعد از سه روز تنقيه نمودن و بدين حيل سده تام را منع نمودن و داغ بر چال پس سر و پيش سر و بر صدغين بر محل بستن سل مناسب بود و تنقيه نيكو مزاج را نيكو مبدل بايد ساختن و اللّه اعلم تشنّج بهم كشيده شدن عصب و حركت عضله باشد چنانچه از انبساط عاجز آيد و از حركت انبساط عضو را هم مانع آيد و بدانجهت عضو كشيده و كج بماند و اين گاهى در جمله اعضاى متحرك افتد به جهت وقوع سبب در مبدء اعصاب و گاهى خاص بعضوى افتد جهت وقوع سبب در عضله و عصب آن سبب تشنج يا ادراك مودى بود كه عصب از ان به طرف مبدء گريزان شود چون رسيدن خلطى صفراوى حاد بعصب و علامت آن آنست كه در عضو متشنج وجعى سخت باشد و يا رسيدن بر وى قوى مكثف باشد از خارج و يا رسيدن سردى از داخل چنانچه از خوردن مخدرات افتد و يا رسيدن سمى بود بعصب از سعى و اشباه آن و يا رسيدن بخارى سمى از داخل مثل بخار منى و طمث محتبس مستحيل بكيفيت سميت و تقدم اين حالات و آفت محل آنها دال بود بران و يا رسيدن بخارى عفن از داخل مثل بخار گرم معده و كدو دانه و غلبه آنها و ظهور وحشت آنها بران گواهى دهد و يا وقوع امتلاى بود اندر عصب كه طول آن را كم سازد و عرض آن را زياده كند و اين از بلغم غليظ بيشتر افتد و احيانا از سودا نيز افتد و علامت غلبه بر خلطى و افتادن مرض بيكبار يا امتلاء بدن و كسالت حركات و گرانى محل مرض شاهد آن بود و يا وقوع خشكى در جرم عصب بود