بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )
220
خلاصة التجارب ( طبع قديم )
كه اجزاى عصب از جهت عدم خلا بهم مجتمع گردد و در جميع اقطار كم شود چنانچه بعد از تپهاى محرقه و استفراغات قويه افتد و با اين نحافت و خشكى پوست اكثر بتن و تيزى و گرمى بول واقع شود و تدريجى افتد و يا بادى بود غليظ كه در منافذ و مسام عصب افتد و آن را در عرض بار كشد و كوتاه كند و اين را عقال گويند و اين قسم دفعة افتد و هيچ گرانى نكند و به زودى مرتفع شود و يا ادراك آفت عضوى باشد كه شركتى دارد با دماغ كه مبدء اعصابست چون رحم متورم و منقلب و معده متورم و متضرر از ورود صفراى محترقه و گاه باشد كه به جهت ترسى يا غم عظيم روح بيكبار به باطن بازگردد و عضلها بمتابعت روح تقلص كند و تشنج افتد و ببايد دانست كه هر تشنج كه از پس جراحت افتد علامت مرگ بود و هر الم كه بعد تشنج در عضو متشنج پديد آيد تشنج سبب آن بوده باشد و آنچه الم مقدم بوده باشد تشنج بسبب آن پديد آمده باشد و بسيار باشد كه اندر تشنج چشم احول شود و روى سرخ برآيد و دم زدن دشوار گردد بواسطه كشيده شدن عضلهاى حنجره و گردن و عصب مجوف و باشد كه هيئت آن بدان ماند كه مىخندد و خنده نباشد به جهت كشيده شدن عضله رخسارها و گاه بود كه طبع و آب تاختن بازگيرد و بسبب كشيده شدن عضلهاى شكم و مثانه و گاه بود كه بول همچون خونابه آيد با كفك و پديد آمدن باوهاى بسيار اندر معده و شكم علامت بد بود و هر تشنجى كه كهنه گردد علاج آن دشوار شود و آنچه از يبس افتد علاج آن مشكلتر از ان بود كه از رطوبت افتد و آنچه عام افتد علاج آن دشوارتر از ان باشد كه در بعضى اعضا افتد علاج چون اسباب حدوث اين مرض قريبست باسباب حدوث صرع و از اعراض آن نيز واقعست مناسب هر حال همان نوع تدابير به كار داشتن ليكن چون اينجا بهم كشيدگى در عضو واقعست پيوسته و فرجه و نوبتى ندارد و در ان مىبايد كوشيدن كه عصب و عضله به مقدار طبيعى خود بازآيد امّا يبسى بترطيب مزاج و تدهينات متصله و تسكين حرارت و تدارك استفراغ اين مقصود حاصل گردد و در امتلائى باستفراغ خلط غالب و تقويت از خارج بادهان مناسب و از داخل به غذا و شربتهاى موافق و اندك و دستور جمله در ابواب سابقه مبين شده است و آنچه مجربان نافع يافتهاند آنست كه چون تشنج اندر همه اعصاب افتد صاحب آن را بيكبار اندر آب سخت سرد غوطه دهند و برآورند به شرطى كه جوان و لحمانى بود و فصل گرم بود و بر تن او هيچ ريشى نباشد و آنكه اين علاج برنيابد او را اندر آب معدن گوگرد و اندر طبيخ كفتار و يا روباه و يا در طبيخ عقاقير چون براز اسفند و برگ غار و پودنه دشتى و سعد و مرزنگوش و شبت و خوشنظر و يا در طبيخ