بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )

208

خلاصة التجارب ( طبع قديم )

و از هر دو دست او را فصد كردند از اكحل كه قيفال او ظاهر نبود در اول خون كم‌كم و قطره‌قطره مىآمد و بعد مدتى روانه شد و دو طشت خون ازو گرفتند چون قدرى به هوش آمد تيزاب بر كفهاى دست و پاى و پيشانى او ماليدند و هر ساعت و دو لتهء كبود بر دماغ او مىداشتند تا ساعتى را نيك واقف شد بعده او را بشيح و روغن گاو فرمودند تا حقنه كردند سه نوبت به حال خود آمد شخصى از آب بسر فرو افتاد و سكته شد مخبرى رسيد و فرمود تا مردى پرقوت بغلهاى او را گرفته از زمين بردارد و محكم بجنباند او را چنين كردند به هوش آمد و تدبير حق نزد من آنست كه اگر خون غالب باشد بهر تدبير كه توانند خون كم كنند اول و بعده اگر به هوش نيايد سر او را بتراشند و تيزاب فاروقى مدبر حاد حلتيتى بر سر و كتفهاى و دستهاى و پايهاى او مىماليدند و اطراف او را دلك مىكنند و مشتك مىزدند و دو دلته به بينى او مىدارند تا به هوش آيد و بعد از ان باحتقان مناسب ما بقى خلط را دفع مىكنند و اگر بدينها نيز به هوش نيايد قدرى تيزاب تيز بر روى زبان او نيز بمالند و قدرى تيزاب نرم در حلق او قطره‌قطره بچكانند چنانچه مقدار يك ملعقه به حلق او فرورود و چيزهاى سخت گرم كرده بر سر او مىنهند و قليلى رسن قوى بدرون بينى او بمالند و هرگاه شكسته گشاده گردد تا بيست و چهار روز او را مراعات كنند تا از عود امن گردد بدان كه هر صباح ماء الاصول يا روغن بيد انجير يا روغن بادام تلخ دهند و هر هفته مسهلى مناسب به كار دارند و يا حقنه موافق كنند و غذا نخود آب و شورباى گوشت گنجشك و كبوتربچه فرمايند و مداومت حب الشفا يا حافظ الصحة مىكنند در غير بلغمى و در بلغمى رس قوى مىخورد و اين تدابير امراض بلغمى بود و آنجا كه خون غالب باشد و فصد مناسب ندانند باقى معالجات مذكوره موافق آيد و آنجا كه از سميت بخار منى افتاده بود بعد افاقه دفع آن مناسب بود و آنجا كه از سميت بخار طمث افتاده بود بعد از افاقه ادرار حيض و طمث واجب بود آنجا كه از برد مفرط افتاده باشد گرم كردن سر بتكميدات و تابه گرم و در حمام گرم خشك نشاندن و غالب ماليدن و تدهين بدهنهاى مذكور كردن كفاف بود و اللّه اعلم فالج در اصطلاح اطبا سستى عصبها و عضلها و او تاريك شق بدن و باطل شدن حس و حركت آنها را گويند چنان كه مناسب معنى لغوى فالج‌ست كه آن نصف ساختن چيزهاست و گاهى بر سبيل عموم سستى و بيحسى و بىحركتى هر عضوى كه واقع شود آن را فالج خوانند و اين مرادف استرخا بود و فالج و فلج و افلج بيك معنى ملى باشد