بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )

194

خلاصة التجارب ( طبع قديم )

منفعت بخشد و سماعهاى خوش معتدل بتخصيص نواخت شد و آواز آب سيلان و آواز حركت درختان از باد معتدلى و آواز باد شنيدن از خانهء درون تاريك و اجتماع حكايات و قصص و حركت از جوجه جمله خواب آورد و اگر اطراف مريض را بعد تعديلات مزاج و دماغ به‌بندند و در شب بر او حكايت گويند و او را به تكليف اسماع آن بسيار نمايند تا ملول نشود و منوى در ان اثنا بدهند و چون پينكى بنياد كند بخوابانند وشد خواب بنوازند لحظه و بيك‌بار برخيزند و اطراف او بگشايند و چراغ بردارند و هيچ آواز نكنند و تشويش ندهند بخواب رود و اللّه اعلم شخوص كه آن را اخذه و جمود نيز گويند علتى بود كه بيك‌بار حس و حركت باطل شود و صاحب آن در هر حالى كه باشد هم بران بماند چنانچه اگر ايستاده بود همچنان بماند و اگر نشسته بود همچنان بماند و اگر بيدار بود چشم گشاده بماند و اگر در خواب بود چشم برهم نهاده بماند و اگر دست بكارى دارد همچنان بماند و جهت تسميه بشخوص كه باز ماندن چشم‌ست و باخذه كه گرفتن‌ست و بجمود كه فسرده شدنست ازين حالات ظاهر بود و سبب اين علت سوء المزاج سرد بود كه بر دماغ غالب شود از مادهء سوداوى عسر و اين ماده اندر جزو موخر بود و آفت به همه اجزا بازدهد و تميز اين مرض از سائر بيشعور بها بدان كنند كه اين ناگاه افتد چنانچه گفته شد بىتشنجى و بىكف كردنى و نبض اندر ان وقت بطى و صلب بود جهت برد و يبس ماده سودا و هرچند بجنبانند آگاه نشود علاج نخست حقنه قوى بايد كرد از ان نوع كه در ليثرغس در اوآخر كنند و اگر صابون و زهره گاه و اندر طبيخ بابونه و افتيمون گداخته و قدرى روغن زيت و شكر به آن آميخته حقنه سازند نافع آيد و بعد ازين محجمه بر ساقهاى او نهادن و عضلهاى صدغ و عصبهاى پشت ميان انگشت شهادت و ابهام او را سخت گرفتن و ماليدن و سر بينى او را با محكم فشردن و گوش او را كشيدن و عضلهاى بغل و كف پاى او گرفته ريحانيدن و تيزاب تيز بدستور ماليدن جمله آن را آگاه سازد بجذب ماده و تحريك روح حساسه و بويهاى تيز نيز مفيد آيد و بعد از آگاه شدن تقويت و مانع و تعديل مزاج آن و تنقيه خلط فاسد در ديگر فسادات دماغ معلوم شد كردن بهرچه مناسب بود و از آب سرد و هواى سرديها هرچه سودا او خشكى آورد حذر فرمايند و بجاى آب ماء العسل باندك گلاب دهند و داغ پس سر و تيزاب كارى به آن بسى نافع بود و وارد سدر اين هر دو علّت را به فارسى سر گشتن نامند و هر دو بيكدگر نزديك باشند اما دوا آنكه صاحب آن