بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )

195

خلاصة التجارب ( طبع قديم )

چنان پندارد كه همه چيزها بر گرد او دور مىكنند و اگر بر پاى خيزد بقيد و سدر آن بود كه صاحب آن چون بر پاى خيزد و يا لختى تمطى كند چشم او تاريك شود و سر و بگردد و بيم باشد كه بيقيد و سدر اكثر مقدمه دوار باشد و اين هر دو چون بر پيران غلبه كنند منذر باشند بصرع يا سكته جهت دلالت ايشان بر كثرت بخارات بلغمى غليظ در دماغ ضعيف و تراكم آنها و حدوث سده كه سبب آنها بود و بسيار بود كه دوار بصداع زائل شود و برعكس و سبب سدر بخار تيره غالب كه بيك‌بار در مقدم دماغ حاصل شود و بروح باصره مخالط شود و مانع شود از وقوع شبح بر او و حدوث اين بخار گاهى اندر دماغ بود از تاثير حرارتى بخارانگيز اندر رطوبتى بلغمى مختص و يا اندر عضوى ديگر مثل دل و معده و رحم و مثانه و گرده و سپرز و مراق و پايها و غيرها و بمشاركت بدماغ رسد و سبب دوار دوار دور كردن روح باصره بود و تبديل يافتن صور و اشباح حاصله در آن روح على الاتصال و سبب حركت روح يا بخار دائر بود با روح آميخته از ان نوع كه در سدر معلوم شد و يا سوء المزاج مختلف باشد كه يك بار در دماغ افتد و ارواح از ان گريخته تنفر كرده اندر عروق و بطون دماغ دائر كردند و با بسيارى دور زدن و چرخيدن بود يا بسيارى نظر بر چيزهاى متحرك و دائر كردن چه روح باصره بقر يا بموافقت آن حالات دائر شود و بعد سكون صاحب و قطع نظر همچنان آن كيفيت درو باقى بود به جهت قردالف با ضربه و يا سقطه كه بر رسد و روح را بقر دائر سازد و ازين حال سدر بيشتر افتد و مادهء اينها از هر خلطى افتد اگرچه بمشاركت باشد و ليكن بخار موجب سدر بىسوداويتى نباشد و بخار موجب دوار صفراويتى نباشد و گاه بود كه ناقه را دوار افتد بسبب ضعيفى قوت كه به تكليف حركت روح او مضطرب شود و دور كند علامات آنجا كه سبب بخار نفس دماغ بود پيش از دوار گرانى سر و طنين گوش و تيرگى چشم و كندمى همه حاسه‌ها و ضريان ثريانات صدغ و كردن بوده باشد آنجا كه سبب سوء المزاج ديگر بود ضعف قوت و آفت آن شاهد باشد و آنجا كه سبب سوء المزاج مختلف بود خفت دماغ و تقدم حر و يا برد خارجى و يا استعمال چيزى سخت گرم كنند يا سردكننده و مضر بودن شراب و نافع آمدن آب سرد بدان گواهى دهند و در باقى نفس سبب شاهد بود علاج آنچه از بخار متكون در دماغ افتد تنقيه دماغ بايد كرد بحب چينال مقوى بصير و غرغرهاى مناسب و معطسات لايق و تقويت معده نمودن باطريفل و گلقند و كلنگبين