بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )
180
خلاصة التجارب ( طبع قديم )
پديد آيد و انگاه ورم حادث شود متعاقب آن علامت آنست كه هرچه بشنود جواب مناسب آن ندهد و فراموش كار باشد و حرارت تب غالب باشد و چشمها سرخ بود و بگرانى بگشايد و بهر طرف مضطرب نگردد و بعضى را چشم زرد بود و زبان درشت و خشك و زرد و بعضى حركت كمتر كنند و هذيان بيشتر گويند و باشد كه هم از حركت و هم از گفتار عاجز آيند و هيچ نگويند و چشم نگشايند و حركت نكنند و باشد كه خاموش زير از جامه و كاه از ديوار كندن گيرند و بيخوابى و آشفتگى و غيره كه در قرانيطس گفته شد جمله آنجا باشد مع الزيادت علاج از بعينه علاج سرسام صفراوى با زيادتى در ترطيب و جذب ماده باسافل و اطراف و گاهى حاجت افتد با آنكه مريض را بيند تا از اضطراب وحشتى بدتر نرسد و دست بعلاج او توان كردن و اللّه اعلم ليثرغس آن ورمى بود بلغمى كه اغلب اندر مجارى روح دماغ كه آن عروق و شرائينيست كه بدماغ و حجب آن درآمده افتد و هيچ در جرم دماغ و غشا نيوفتد بواسطهء لزوجت خلط و مغز صلابت حجب و ليكن از مجاورت اين ورم دماغ و روح را مضرت رسد و ممكن بود كه بمدتى بلغم لزوج را حجاب و دماغ را تشرب كنند و متورم شوند و يا از تعفن بلغم حدتى پيدا كند و در آنها نفوذ كند و اين كم افتد امّا جمعى ليثرغس بر جمله اين مذكورات اطلاق كنند و بعضى آنچه مادهء آن ورم سودا بود هم بدين اسم موسوم دانند و آنچه مادهء خالص نباشد ليكن بلغم يا سودا بود هم داخل بود درين اقسام و باستعمال جمله را سرسام سرد خوانند و ليثرغس در لغت يونان نسيان را گويند و تسميهء اين مرض بدين اسم بواسطهء لازم بودن نسيانست مر اين ورم را همچنانچه در تسميهء قرانيطس معلوم شد علامت تپى نرم و لازم بود و صداعى خفيف و غنودن و نفس بديرى زدن و گران بر خواب و فراموشكارى و سپيدى بر زبان و كسلانى در حركات حتى در چشم گشادن و دهن بدم نهادن و گفتن ضروريات و در جامهء خواب به نشست فرو رفتن و عظم نبض با تفاوت و با موجى و يا بطوء و شبيه بودن بول به بول خر و گاه باشد كه بول بار گيرد و دم زدن ضعيف و بطى شود و اگر لختى سودا با مادهء آن آميخته بود و صداع سخت با هذيان و ضجرت و چشمها باز كرده دارد همچو چيزى كه كسى سخت در ان متحير بود و تقدم اختلاج سر يا گرانى و كسالت و غفلت و غلبهء فراموشكارى و در خواب ديدن بار آنهاى غالب بعد از تدابير مرطب و خوردن چيزهاى بخارانگيز و غلبهء مستى و تخمهء مندر بدين علت بود علاج آن صداع بلغمىست