بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )

148

خلاصة التجارب ( طبع قديم )

و عرق مىفرمايند و در ان اثنا غذاى لطيف و پرقوت از عرقها مىدهند يك نوبت در روزى و يك نوبت شربت مذكور و بعد از ان ملين مىدهند و اين خالى از خطرى نيست و مدّت اين مرض چون درازست برفق و مدارا تنقيه بدفعات و پرهيز با مراعات قوت واجب بود و السلام و امّا ورمها بدانكه هر تفرق اتصال كه در عضوى پديد آيد پس اگر سبب جمع و احتباس خلطى يا مادتى يا بخارى يا مائتى اندر خلل و يا تجويف آن عضو بود تا حجم آن عضو بيشتر از دستور و مقتضاى اصلى و طبيعى گردد يعنى بزرگتر و برآمده‌تر شود و آن را ورم خوانند و به فارسى آماس گويند و ازينجا واضح گردد كه بثره مطلقا آماسى باشد فرود آماس مطلقا بثره بود بزرگ و اجناس آماس از شش قسم بيرون نيست زيرا كه ماده آن با خونست يا صفرا يا بلغم يا سودا يا مائيست يا ريح‌ست و آنچه مادهء آن مركب افتد منسوب بحر و غالب بود و سبب جمع و حبس ماده ورم در اعضا يا سابق بود چون امتلا و فساد خلط و دفع طبيعت بدان محل و ضعيفى و زبونى عضو و قابليت او مر قبول خلط فاسد را و يا لاحق و بادى بود چون رسيدن زخم و آسيب و الم و كوفت و جاذنى با ماسك خارجى بعضو و اكثر اطبا بر ان رفته‌اند كه ورم در اعضا بغايت نرم چون جرم دماغ و در اعضاى كه بغايت صلب‌اند جو استخوان نمىباشد و شيخ مانع و مدعى اين هر دوست واضح قول شيخست و هر آماسى كه مادهء غالب آن گرم باشد آن را گرم گويند و آنچه مادهء غالب آن سرد باشد آن را سرد خوانند چنانچه در بثرات مذكور شد و بديگر طبائع نسبت نكنند به جهت فاعليت اين دو كيفيت و عدم فاعليت دگرها و انواع آماسهاى كه عمومى دارند نسبت با ظاهر بدن و اطبا آنها را همه از جمله امراض عد كرده‌اند و علامات و معالجات آنها را بيان نموده هفده نوع بود چون فلغمونى و دمل و طاعون و خيارك و حمره و ماشرا و سلعه و غدوا و ذيما و خنازير و سرطان و سقبروس و كهر و تفحه و تهبج و استسقا و مرجع جمله فى الحقيقة بيازده نوع بود چنانچه واضح گردد و اما فلغمونى بدانكه فلغمونى در لغت يونان گرم و ملتهب را گويند و اصطلاح اطبا بران جارى شده كه فلغمونى ورم دموى را نامند جهت وجود التهاب و حرارت در جمله اورام دموى و اگرچه در اورام صفراوى نيز يافت مىشود و بعضى فلغمونى ورم دموى را گويند كه در اعضاى ظاهرى افتد و خون آن فاسد نباشد و سر آن برآمده نبود و اينجا مراد آنست و آنچه در اعضاى باطنى افتد هر يكى به اسمى علىحده موسوم بود چون سرسام و بر سام و ذات الجنب و ذات الصدر در مد و ذات الريه و خناق و اشباه اينها و بتحقيق هريك به محل خود كرده شود ان شاء اللّه تعالى و ماده فلغمونى هرگاه خونى غليظ بود