قاسم بن يوسف ابو نصرى هروى
6
ارشاد الزراعه ( فارسى )
عمر بعصيان بسر آوردهام * آنچه توانستهام ، آن كردهام نه ز من آسوده بعالم دلى * نه به كف از عمر مرا حاصلى جرم فراوان و خطا بيشمار * كردهام از لطف ز من در گذار روز قيامت كه شود انجمن * با نبى و آل مرا حشر كن در منقبت شاه گويد : نباشد جهان ديده را اشتباه * كه قائم بود عالم از عدل شاه بتخصيص شاهى كز او دين و داد * در لطف بر روى عالم گشاد سپهر شرف آفتاب كرم * شريف قريش و ملاذ امم ز ظهر على و ز بطن بتول * ز آل خجسته مآل رسول سمّى سليل خليل خدا * ضياء بخش عالم بنور هدى ز رويش عيان فرّ شاهنشهى * دلش را ز سر قضا آگهى شريعت پناهى كه از اجتهاد * برافراخت رايات غزو جهاد ز خونريز ، ارباب كفر و ظلام * اديم زمين كرده ياقوت فام ز نور يقين آتشى برفروخت * كه چون شعله زد ظلم و بدعت بسوخت بسجادهء شرع آمد مقيم * قوى كرد اركان دين قويم ازو شد نواى هدى مرتفع * برافتاد بنياد هر مبتدع شجاعت شعارى كه در وقت كار * زند تيغ چون شاه دلدل سوار ز تاب حسامش بهنگام جنگ * بسوزد دل عالمى بيدرنگ سنانش ستد دل ز هر بدكنش * زبان تيز گرد از بىسرزنش ز تير خدنگش كه شد ديده دوز * به چشم عدو همچو شب گشت روز بگرز گران سنگ روز مصاف * در آن روز پىگير بد كوه قاف جوانبخت شاهى كه گردون پير * ندارد بجز طاعتش در ضمير سلاطين توران و ايران زمين * ملوك عراقين و خاقان چين