بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )
70
خلاصة التجارب ( طبع جديد )
قوت حيوانى فاعل و حاجت ادخال هوا و اخراج دخان قلب و آلتى كه قصبهء حلق و حنجره و شش و حجاب و عضلهاى سينه است . و هرگاه حال يكى از اينها از مجراى طبيعى بگردد ، حال دم زدن نيز از مجراى طبيعى بگردد . و هرگاه اين جمله بر وضع طبيعى باشند تنفس نيز طبيعى باشد . پس تغييرات دم زدن به غير اراده خبردهنده بود از تغييرات آن اسباب بهواسطه مغيرات لازمه و غير لازمه ، چنانچه در نبض مذكور شد و بدين جهت اكثر احوال بدنى چنانچه از نبض شناخته مىشود ، از دم زدن نيز شناخته شود . و چون ميان حركت آلات تنفس و حركت شريانى تتابع و توافق دايمى نيست پس ميان تغييرات نبض و نفس ملازمه كليه نباشد ، بلكه آنچه باهم واقع شود اتفاقى بود ، چه معتاد آن به دم گرفتن را تغييرات در آن اثنا در نبض بسيار پديد آيد و در نفس تغييرى نشود و نيز بسيار بود كه در بعضى سوء المزاجات نبض متغير بود و نفس طبيعى باشد . و تغيير حال دم زدن به تغيير حال اسباب ثلثه چنان بود كه هرگاه يكى از اين جمله ضعيف باشد و اگر چه باقى برقرار طبيعى باشند ، دم زدن صغير باشد زيرا كه با ضعف حاجت فاعل و آلت هرچند قوى باشد ، تحريك به اندازهء حاجت كنند و با ضعف قوت آلت و حاجت هرچند قوى باشند ، تحريك به اندازهء قوت ميسر گردد و با ضعف آلت قوت و حاجت هرچند قوى باشد ، تحريك به اندازه قابليت آلت ميسر گردد و هرگاه حاجت بسيار بود و قوت وافر و آلت مطاوع دم زدن عظم بود و هرگاه كه حاجت بيشتر گردد هم با وفور باقى دم زدن سريع شود و چون احتياج سخت غلبه گردد ، متواتر شود . و باشد كه ضعف قوت و قلت مطاوعت آلت باشد حاجت در تواتر افزايد و صغير بود . و باشد كه بدان حد نرسد و سريع و صغير بود . و هرگاه حاجت اندك و قوت ضعيف باشد ، دم زدن بطى و صغير بود . و باشد كه قوت غلبه كند و بطى و عظيم شود . و باشد كه متفاوت بود . بالجمله تنفس در اكثر احوال شبيه بود به نبض و از حركات سينه و پوست شكم و منفذ بينى و درآمدن و برآمدن هواى مستنشق و بودن نفخه و عدم آن تمامى كيفيات نفس را بتوان شناختن و سبب دم زدنهاى مختلف و ناطبيعى دلالت آنها جمله به تقريب مبين گردد و ان شاء اللّه تعالى . اما دلالت حالات بول بر حالات بدن بدانكه بول كه آن را دليل و تفسره نامند ، چون فضله هضم كبدى و عروقى است و گذر او بر گرده و مثانه است و در آن موضع نيز مكثى دارد ، پس بالذات خبردهنده بود از حال آن اعضا و مجارى و همچنين از حال اخلاطى كه در آن اعضا و مجارى به آن مختلط بودهاند و به واسطهء آنها از ديگر احوال بدنى از امزجه و كيفيت اعضا خبر دهد و اشهاد اولش اظهر بود و دليل طبيعى مركب بود از مائيتى غاليه كه از كبد و عروق به كليه و مثانه منجذب گشته و قليلى از آثار اخلاط و از ثفلى كه از عروق باب رجوع كرده و آن گاهى در ته آب نشيند و گاهى بر سر آب ايستد و گاهى در ميان آب قرار يابد و جمله آن را رسوب گويند جهت قابليت ترسب .