بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )
65
خلاصة التجارب ( طبع جديد )
و هرگاه تاليف نغمات كه آن صداهاى اوتاراند در مراتب بلندى و پستى كه آن را حدت و ثقل گويند ، متفق واقع شوند و همچنين ادوار و نسبت ايقاعات آن ها كه زمان حركت و سكون اوتار است طبع از آن متلذذ گردد و آن را ملايم و موزن گويند . و هرگاه آن نسبت تاليفى و ايقاعى غير متفق باشد ، طبع از آن متنفر گردد و آن را منافر و غير موزون گويند . و در نبض قوت و ضعف و مقدار همچنان است كه بلندى و پستى نغمه و سرعت و بطوء و تواتر و تفاوت همچنان است كه ايقاعات آن . پس هرگاه نسبت قوت و ضعف و طول و عرض و عمق نبض و همچنين نسب زمان حركت انبساط و انقباض و سكون محيطى و مركزى آن بر مجراى طبيعى ، چنانچه لايق سن و فصل و صنف و سحنه و بلد غالب و تدبير آن است واقع باشد وزن آن نيكو و درست و طبيعى بود . و اگر غير از آن باشد ، وزن آن بد و نادرست و ناطبيعى بود . و آنچه در بعضى موافق لايق و در بعضى مخالف باشد به غالب بازخوانند . و نبض بر وزن سه گونه باشد : يكى آنكه وزن وى مشابه وزن نبض سنى باشد كه نزديك بود به سن صاحب آن ، چنانكه كودكى را مثلا وزن نبض لايق حال جوان حاصل بود و برعكس . و اين را متغير الوزن و متجاوز الوزن گويند ، جهت گرويدن نبض از آنچه لايق به حال وى بود و بر اين قياس بود . و تجاوز وزن نبض لايق فصل به وزن نبض لايق فصل قريب و تجاوز وزن لايق مرد به وزن لايق زن و تجاوز وزن لايق فربه مىرود به وزن لايق فربه محرور و تجاوز وزن نبض لايق اهل بلد به وزن نبض لايق اهل بلد اقرب . دوم آنكه وزن وى مشابه وزن نبض سنى يا فصلى يا بلدى ابعد بالطبع باشد ، چنانكه كودك را مثلا وزن نبض لايق حال كهول و برعكس حاصل بود . يا وزن نبض لايق صيف در صيف مشابه وزن نبض لايق حال ربيع و برعكس باشد . يا وزن نبض لايق اهل سرد سيرات مشابه وزن لايق حال اهل گرمسيرات باشد و برعكس . و بر اين قياس بود تباين در صنف و سحنه و تدابير و اين را مباين الوزن خوانند . سوم آنكه وزن آن به هيچ وزن طبيعى انسانى شبيه نباشد و اين را خارج الوزن گويند و ليكن ناموزون مطلقا بگويند ، جهت آنكه هيچ نبضى خالى از وزن نباشد به زعم اطبا . و بدترين اقسام ردى الوزن اين قسم بود . و كسى را كه اصول دست درست و از علم ادوار باخبر باشد ، تميز ميان نسب و احوال نبض بر او آسان بود و مخفى نماند كه چون اين اجناس تسعه را با يكديگر تركيب نموده ، ملاحظه كند اصناف بسيار در نبض پديد آيد . اكنون چون اقسام نبض به وضوح پيوست ، بدانكه سبب اصلى نبض سه چيز بود : اول دل و شرايين و آنچه در شرايين سارى است و اينها را آلت گويند . دوم قوت حيوانى و آن را فاعل گويند . سوم جذب هوا از راه مسام جهت ترويح روح و بيرون كردن بخار دخانى به مدد آن ، جهت تعديل روح چنانچه به تقريب معلوم گردد و آن را حاجت گويند . و اين جمله را كه داخلاند در تقويم نبض اسباب ماسكه نامند و تغيير نبض از حد اعتدال نوعى يا صنفى يا شخصى حاصل نشود الا به تغيير سببى از اين اسباب ماسكه از حد اعتدال لايق .