بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )

64

خلاصة التجارب ( طبع جديد )

و اگر در يك جز نبض باشد چنان بود كه مبداء انبساط آن جزو در شيب يك انگشت نه زياده يا ناقص نمايد و به تدريج تا آخر انبساط ناقص يا زائد گردد . و ديگرى مسلى است و اين شق ثانى بود از ذنب الفار كه باز از حد ترقى متناقص شود به تدريج يا به نقصان به مبداء رسد و از اين جهت او را تشبيه كرده‌اند به ذنب الفار كه از طرف زياده به هم متصل باشند و در حد اتصال دو نبض متساوى او را لازم بود . و ديگرى منقطع است و اين اندر اجزاى نبضه واحده افتد چنان كه ابتداى انبساط را مثلا سر انگشت اول دريابد و نزد ديگر انگشت منقطع گردد و باقى انگشتان تمام آن را دريابند . و ديگرى مطرقى است و اين نيز در يك نبض باشد چنانچه به انبساط سر انگشتان را بكوبد و هنوز از آن تمام باز نيامده ديگر بكوبد ، شبيه به فعل مطرقه كه بر سندان زنند به دست نرم داشته . ليكن آنچه حركت دوم در وى كمتر از اول بود بدين اسم مخصوص باشد و آن را ذو القرعتين نيز گويند . و آنچه حركت دوم در وى زياده از اول باشد آن را غزالى گويند جهت مشابهت به حركت آهو بره . و ديگرى متخلخل است و اين بر دو وجه بود : يكى آنكه آنجا كه حركتى متوقع باشد ، سكون به جاى آن افتد و اين را ذو القره گويند . دوم آنجا كه سكون متوقع باشد حركتى به جاى آن افتد و اين را واقع فى الوسط گويند . و فرق ميان اين و مطرقى بعد تمامى حركت اول بود در مطرقى و تمام آن در واقع فى الوسط و متخلل در نبضات ظاهر گردد . و ديگرى مرتعش است و اين چنان بود كه شريان با حركت‌هايى كه مىكند مضطرب و لرزان باشد . و ديگرى متشنج و ملتوى است و اين چنان بود كه رگ با حركت‌هايى كه مىكند گو بر خود همى پيچد و همچو رشته كشيده باشد . و ديگرى موجى است و اين نبضى بود نرم و پهن و متواتر و حركت آلت او اندر طول شبيه به موج بود . چنانچه بعضى اجزاى آن بر بعضى تقدم جويند در يك حركت و بعضى منخفض و بعضى مشرف نمايند . ديگرى منشارى است و اين نبضى بود سريع و متواتر و صلب و در شهوق و غور و تقدم و تاخر و لين و صلابت اجزا چنان نمايد كه گويا چون دندان‌هاى اره ناهموارىها دارد . ديگرى دودى است و اين نبضى بود شبيه به موجى در حالت مذكوره ، ليكن از جهت صغر با تواتر شبيه بود به حركت كرم بسيار پاى و چنان نمايند كه گويا سريع است و نباشد . و ديگرى نملى است و اين نبضى بود شبيه به دودى در حالات مذكوره ، ليكن از غايت صغر و تواتر و ضعف به حركت مورچه ماند . و اما حالت تاسعه وزن نبض بود كه آن عبارت است از اعتبار نسبت و مقايسه بعضى با بعضى و اين بر دو قسم باشد : حسن الوزن و ردى الوزن . اما حسن الوزن آن بود كه زمان حركات و سكنات آن با يكديگر متناسب افتد تناسب طبيعى ملايم و اين را مستقيم الوزن نيز گويند . و ردى الوزن آن بود كه زمان حركت و سكنات آن با يكديگر متناسب باشد اما غير طبيعى و متنافر بود . و فى الجمله تحقيق اين معنى آن است كه حركات و سكنات شريانى شبيه‌اند به زخمات اوتار كه مولد نغمات اند و به سكنات آنكه ما بين زخمات و نغمات‌اند .