بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )

243

خلاصة التجارب ( طبع جديد )

گاه باشد كه خون به عضوى ميل كند و چندان جمع شود كه آماس پديد آيد و تعفن پذيرد به سبب حقن و بخارات گرم عفن از آنجا به دل رسد و به ميانجى خون شريانى و روح و شرايين به جميع اخلاط و اعضا رسد و تب پديد آيد و اگر چه سبب اين تب عفونت خون است در خارج عروق ، ليكن چون مرضى بر آن‌ها نيست بلكه عرض است مر آن آماس دموى را از جمله حميات به تخصيص دموى عد نكرده‌اند آن را . و حمى عرضى عبارت از آن است كه به علاجى مخصوص محتاج نباشد بلكه به علاج آن مرض علاج آن حاصل گردد چنانچه به پخته شدن ورم و پالودن ريم ، آن تبى كه به تبع آن پديد آمده باشد و اين كلام مشعر است به آنكه حمى يوم سدى ، حمى عرض باشد . و دور نيست كه حمى عرض ورمى كه از عفونت آن پديد آمده باشد ما دام كه اثر عفونت عموم نيافته بود و حرارت آن به اخلاط يا اعضا تشبثى تام نكرده از اصناف حمى يوم باشد همچو حمى يوم سدى و حمى يوم ورمى و به بقاى سبب حاصلهء باقى بود و هرگاه حرارت عفونى از او به اخلاط درچسبد و عفونتى در آن‌ها احداث كند ، حمى خلطى عفنى شود و هرگاه به اعضا درچسبد حمى دق شود بىتأمل . حمى مطبقه سه مرتبه بود : يكى آن است كه اجزاى متعفن چون كمتر از غير متعفن مختلط بدان بود و اين صنف اسلم است از باقى ، جهت آنكه فعل طبيعت اينجا اقواست از فعل مرض و اين را متناقص خوانند به واسطهء آنكه چون طبيعت غالب است مرض اندك نقصان يابد . دوم آن است كه اجزاى متعفن بيشتر باشد و اين صنف اشر است از باقى ، زيرا كه فعل مرض اينجا اقواست از فعل طبيعت و اين را متزايد خوانند به واسطهء آنكه چون طبيعت مغلوب است مرض اندك‌اندك زياده گردد . سوم آن است كه اجزاى متعفن و غير متعفن متساوى باشند و اين صنف متوسط بود در خير و شر ، به جهت تساوى فعلين و اين را متشابه خوانند به‌واسطه آنكه چون فعل مرض و طبيعت با يكديگر برابرى مىكند در اكثر اوقات احوال بر يك نسق بود و تحقيق اين مراتب به ظهور آثار نضج و عدم آن و ساير دلايل خير و شر توان نمودن . حميات صفراوى سه نوع است : يكى آن است كه تعفن صفرا در عروق افتاده باشد كه دور است از دل و جگر و آن را غب لازم گويند و غب اگر چه به حقيقت آن بود كه يك روز واقع شود و يك روز واقع نشود اما چون اين حمى با وجود لزوم از آن قبيل است كه يك روز اشتداد او بيشتر است و يك روز كمتر ، بدان سبب موسوم به غب گشته است . دوم آن است كه تعفن صفرا در عروقى باشد كه در نزديكى دل يا جگر يا فم معده‌اند و آن را محرقه گويند يعنى سوزاننده ، جهت آنكه با وجود لزوم تب حرارت و قلق و تشنگى و التهاب در اين بيشتر است و باشد كه چنان پندارند كه در درون سينهء او آتشى مىسوزد به واسطه قرب ماده عفن به اعضاى گرم و گرم‌كننده و زيادتى وحشت رسيدن از آن به روح و حار غريزى و فم معده و جگر و ممكن بود كه تعفن خلط در محرقه در