ابن أبي أصيبعة ( مترجم : سيد جعفر غضبان )
480
عيون الأنباء في طبقات الأطباء ( فارسى )
و گفت : اين عكس مال تو و بهر مقصودى كه مىخواهى به كار زن و آنچه از اين راه مىگيرى انفاق كن . چون جاثليق خارج شد خليفه مدتى تأمل كرد و طرز عمل او و علاقهاى كه به آن عكس ابراز كرد در تعجب ماند و گفت اين مسئله بسيار عجيب است . سپس مرا ( حنين ) احضار كرد . تازيانه و طناب حاضر بود . مرا محكم بستند و يكصد تازيانه به من زدند و مرا زندانى كردند . خليفه مأمون را فرستاد تا آنچه داشتم از اثاث و مالهاى سوارى و كتاب و غيره همه را بردند و دستور سختگيرى نسبت به من داد و خانههاى من را آب بست و آنها را خراب كرد . من در يكى از اطاقهاى قصر زندانى بودم و هرچند روز مرا مىخواست و تازيانه مىزد و عذاب مرا تشديد مىنمود . من در چنين وضعى بودم ، تا آنكه متوكل پس از چهار ماه و پنج روز كه از مدت زندانى من گذاشته بود ، سخت مريض گرديد . اطباء يعنى دشمنان من همگى بر بالين وى حاضر و مشغول مداوا بودند . بيمارى او طورى بود ، كه نمىتوانست حركت كند . شب و روز طبيبان نزد او بودند و حتى يك ساعت از او دور نمىشدند و مرتبا از او مىخواستند كه مرا نابود كند . پزشكان مىگفتند : اگر امير المؤمنين ! ما را از وجود اين زنديق ملحد نجات دهد ، دنيا از دست او راحت خواهد شد و ديانت حفظ مىگردد . چون در كشتن من فوق العاده اصرار داشتند ، مرتبا از من بدگويى مىكردند . خليفه به آنان گفت : مىخواهيد چه عملى كنم ، كه شما خشنود شويد ؟ گفتند : دنيا را از شر او راحت كن . هركس از من شفاعت مىكرد و در مورد من صحبتى مىنمود ، بختيشوع مىگفت : مولاى من ! اينها از شاگردان او هستند و با عقيدهء او موافق مىباشند . بنابراين كمكى نداشتم و به عكس دشمنان و محركين بر عليه من زياد بودند . چون در اصرار خود سماجت نمودند ، متوكل به آنان گفت : فردا او را مىكشم و شما را راحت مىكنم . دشمنان خشنود شدند ، زيرا مطابق ميل آنها كار انجام مىگرفت . يكى از خدمه جريان را به من خبر داد . منهم از خدا خواستم همان گونه كه تا به حال مرا حفظ نموده بر من تفضل كند . البته بىنهايت ناراحت و منقلب و پريشان بودم .