ابن أبي أصيبعة ( مترجم : سيد جعفر غضبان )
481
عيون الأنباء في طبقات الأطباء ( فارسى )
فكر كردم ، چگونه بدون هيچ گناه و جرمى كشته شوم و در كار من خدعه به كار زده و گول آنكس كه به من خدعه زده خوردهام . گفتم : خداوندا تو برائت و بىتقصيرى مرا مىدانى و تو اولى از هركس به يارى من هستى . فكر بر من غلبه كرد و خوابم برد . يك مرتبه در خواب ديدم مردى مرا صدا مىزند و مىگويد : راحت باش . برخيز و خدا را شكر كن . خدا تو را از دست دشمنانت آسوده ساخت و شفاى امير المؤمنين را بدست تو قرار داد . من ترسناك بيدار شدم و به خود گفتم : آنچه انسان در بيدارى بيادش است ، در خواب مىبيند . چون صبح شد ، خادم زودتر از روزهاى ديگر آمد و در را باز كرد . پيش خود گفتم : شايد براى اجراى تصميم ديشب خليفه آمده است . اينك وقت خشنودى دشمنانم رسيده ، مرا شماتت خواهند كرد ولى از خدا كمك خواستم . خادم چند ثانيه نشست . در اين بين غلام خادم آمد و بهمراه خود آرايشگرى آورد كه مرا پاكيزه سازد . منهم پيش رفتم و او مرا اصلاح كرد . سپس مرا به حمام برد و دستور داد مرا بشويند و نظيف و معطر نموده و مطابق دستور متوكل عمل كردند . از حمام بيرون آمدم و لباسهاى فاخر به من پوشانيدند و مرا به محل خودم در قصر متوكل بردند ، تا ساير اطباء حاضر شوند . آنان آمدند و هريك در جاى خود نشستند . در اين وقت متوكل مرا خواست و گفت : حنين را بياوريد . همهء آنها ترديد نداشتند كه متوكل امروز مرا خواهد كشت . چون وارد شدم ، متوكل مرا نگاه مىكرد و مرتبا مرا نزديك خود مىخواند ، تا آنكه مرا در برابرش نشانيد و گفت از تو گذشتم و گناهت را بخشيدم و دستور كسى كه سفارش تو را كرد ، انجام دادم . خدا را شكر كن كه زنده هستى و و مرا معالجه كن ، كه مدتى است عليل شدهام . نبض او را گرفتم و به او دستور دادم كه خيار شنبر ( فلوس ) پوست كنده و ترنجبين بخورد ، زيرا مىگفت : شكمم قبض است و تمام داروهاى ديگرى كه بايد با اين دارو استعمال كند همه را برشمردم . اطباء دشمن من گفتند : از استعمال اين دارو به خدا پناه مىبريم زيرا آثار بدى دارد . خليفه گفت : ساكت باشيد . به من امر شده آنچه او بدهد استعمال نمايم . خليفه دستور داد فورى داروها را حاضر نمايند و آن را آشاميد .