ابن أبي أصيبعة ( مترجم : سيد جعفر غضبان )
451
عيون الأنباء في طبقات الأطباء ( فارسى )
به گوش رسيد . به او گفتند اين شخص يزيد بن مقبل پست عراق است كه آمده . در اين حال يزيد بن مقبل بحضور رسيد و يك سينى نقره كه در آن مقدارى رطب آزاذ بود ، در برابر مأمون گذارد . مأمون از اينكه آرزويش به اين زودى برآورده شد تعجب كرد . هر دو از آن خرما خوردند و از آن آب سرد و گوارا نوشيدند و برخاستند و معتصم از مأمون مرخصى گرفت و رفت . مأمون هم بخواب قيلوله رفت . چون از خواب برخاست تب كرده بود . بعد از آن فصد كرد و در گردن او ورمى پيدا شد كه به آن عادت داشت و طبيب او معالجاتى مىنمود ، تا آنكه دمل مزبور پخته مىشد و سر باز مىكرد و بهبود مىيافت . معتصم به يوحنا طبيب او گفت : كار ما عجيب است . تو طبيب منحصر امير المؤمنين و در كار خود متبحرى ، بااينحال غالبا امير المؤمنين مبتلى به اين ورم مىگردد و تو آن را ريشهكن نمىكنى . يوحنا به حرف معتصم گوش مىداد و سرش پائين بود . سپس معتصم به او گفت : چرا آن را از بين نمىبرى و مادهء آن را قطع نمىكنى كه ديگر برنگردد ؟ به خدا قسم اگر دوباره چنين شد گردنت را مىزنم . ابن ماسويه پس از شنيدن اين حرفها از حضور مأمون و معتصم مرخص شد و اين مطالب را براى يكى از دوستان خود كه به او اطمينان داشت بازگو كرد . آن شخص گفت : آيا فهميدى مقصود معتصم چه بود ؟ ابن ماسويه گفت : نه . گفت : معتصم به تو امر مىكرد چرا او را نمىكشى تا اين ورم برنگردد ، زيرا او ( معتصم ) مىداند ، طبيب قادر بر دفع امراض از بدن افراد نيست ، پس به تو گفت : نگذار زنده باشد ، تا مرض عود كند . در اين موقع يوحنا از رفتن بنزد مأمون خوددارى كرد و شاگردى از شاگردان خود را مىفرستاد ، كه بجاى او ورم را ببيند . شاگردش همه روزه گزارش حال مأمون را بوى مىداد ، و وضع ورم را برايش مىگفت . روزى يوحنا دستور داد ، كه دمل را باز كند . شاگردش گفت : خدا پناه تو باشد . اين دمل هنوز سرخ نشده و به حد زخم نيست « 1 » . يوحنا بشاگردش گفت : برو و همان گونه كه گفتم آن را باز كن و ديگر به من مراجعه منما . شاگرد بقول
--> ( 1 ) - مقصود آن است كه پخته نشده است .