ابن أبي أصيبعة ( مترجم : سيد جعفر غضبان )

430

عيون الأنباء في طبقات الأطباء ( فارسى )

به آن قانعم ، كه اين احسان بر روزهاى من تقسيم شود . چون فرستادهء خادم برگشت مراتب را بارباب خود گزارش داد و آنچه ماسويه به او گفته بود براى اربابش نقل كرد . خادم از رفتار ماسويه تعجب كرد . چند روزى نگذشته بود ، كه چشمان فضل درد گرفت . جبرئيل چشم پزشكان را بنزدش فرستاد . آنها هم با علاقه بسيار مشغول معالجهء او شدند ، ولى نتيجه‌اى حاصل نشد . پيشكار او ماسويه را نزدش آورد . ماسويه هم تا ثلث اول شب مشغول شستشوى چشم و ريختن دارو در چشمان فضل گرديد . سپس داروى مسهل به او خورانيد و با همان معالجه فضل شفا يافت . چون جبرئيل به خدمت فضل رسيد ، وزير به او گفت : اى ابا عيسى ! در اينجا مردى است كه نامش ماسويه و كسى است كه از تمام كحالان حاذق‌تر و فهميده‌تر است . جبرئيل پرسيد او كيست ؟ شايد او كسى باشد كه در خانه مىنشيند . فضل گفت : آرى اوست . جبرئيل گفت : او يك مرد زارع و فعله‌اى بود و فقط براى اين كار شايسته‌گى دارد . من او را بيرون كرده‌ام ، حالا او طبيب شده است . اين مرد اصلا طب نخوانده است . اگر مايل هستيد او را در حضور من بخوانيد . جبرئيل تصور مىكرد ، ماسويه كه بيايد در برابرش تعظيم كرده مىايستد و نسبت به او كوچكى مىكند . فضل ماسويه را خواست . ماسويه وارد شد و پس از سلام و در رديف جبرئيل نشست . جبرئيل به او گفت : اى ماسويه طبيب شده‌اى ؟ در جوابش گفت : من هميشه طبيب بوده‌ام . من سى سال در بيمارستان خدمت طبى مىكردم و حال به من مىگوئى طبيب شده‌ام ؟ جبرئيل ترسيد كه ماسويه حرفهاى ديگرى هم بر زبان راند . لذا زود برخاست و شرمنده رفت . فضل براى ماسويه حقوقى معين كرد و همه ماهه ششصد درهم و علوفه و دو رأس مال سوارى و خرج سفر براى پنج غلام برايش معين نمود . فضل دستور داد ماسويه خانواده‌اش را از گندىشاپور بخواهد و خرج سفر آنها را هم به او داد . او هم خانواده و پسرش يوحنا را كه بچه بود ببغداد آورد . چند روزى نگذشته بود ، كه چشمان هارون الرشيد به درد آمد . فضل به او گفت :