ابن أبي أصيبعة ( مترجم : سيد جعفر غضبان )

417

عيون الأنباء في طبقات الأطباء ( فارسى )

سلمويه به من گفت : كه نصر به من گفت : امير المؤمنين ! معتصم روزى مرا مخاطب ساخته و گفت : اى نصر آيا عجيب‌تر از اين ديده‌اى كه كسى در اين محل كه زمين آن سخت و محلهاى ترسناك و درّه و پستيهاى زيادى دارد و گرماى آن بسيار كه اگر ريگها با حرارت خورشيد داغ شوند ، هوا را گرم مىسازند سكونت كند ؟ آيا كسى در اين محل توطن مىكند ؟ مگر آنكه مضطر و مجبور يا كم عقل باشد . سلمويه گفت : نصر بن منصور به من گفت : به خدا قسم مىترسم كه امير المؤمنين در چنين محلى توطن كند . در اين حال كه سلمويه با من صحبت مىكرد ، يك مرتبه چشمش به طرف مشرق متوجه شد و ديد ، كه در محل جوسق ( قصر ) معروف به مصيب يكهزار نفر جمع شده و مشغول پايه‌گذارى قصر شده‌اند . سلمويه گفت : به نظر آوردم كه پيش‌بينى نصر بن منصور درست درآمد و اين امر در ماه رجب سال دويست و بيست و يك بود . معتصم در تابستان آن سال ماه رمضان را روزه گرفت و مردم در روز عيد فطر به تهنيت او رفتند . روز شنبه در قاطول حجامت نمود . آن روز روز آخر روزه مسيحيان بود . سلموية بن بنان در موقع ناهار خليفه حاضر بود و از او اجازه خواست كه به قادسيه برود ، تا باقى شب و روز خود را در كليساى آنجا بسر برد و روز يكشنبه در آنجا مشغول دعا و نياز شود و سپس بقاطول برگردد و پيش از موقع ناهار برسد . معتصم به او اجازه داد و البسه بسيار و مقدار زيادى مشك و بخور نيز به او داد ، ولى گرفته و مغموم بود . به من تكليف كرد با او بروم . من قبول كردم و عادت ما در سفر و طى طريق اين بود ، كه بحث و مناظره در رشته‌اى ادبيات نموده يا به شوخى به موضوعات ظريفه ادبى وقت مىگذرانديم . ولى سلمويه در هيچيك از اين دو باب با من صحبتى ننمود و دائم فكر مىكرد و دست راست خود را تكان مىداد و زير لب چيزهائى مىگفت كه معلوم نمىشد . من پيش خود تصور كردم ، از امير المؤمنين حالتى ديده است ، كه نسبت به او ظنين شده ، ولى اين گمان از من دور شد ، زيرا متوجه شدم ، كه از خليفه اجازه گرفته ، بقادسيه برود و برگردد ، درحالىكه خليفه به او عطر و بخور و