ابن أبي أصيبعة ( مترجم : سيد جعفر غضبان )

416

عيون الأنباء في طبقات الأطباء ( فارسى )

بگو و كارهاى خود را به او بسپار . ابو اسحق ابراهيم بن مهدى سلمويه بن بنان را انتخاب كرد . معتصم او ( سلمويه ) را احضار و به او امر كرد ، كه متصدى امور ابراهيم شده و نامه‌هاى او را در هر حال به او برساند . يوسف گفت : ابو اسحق مرا به سلمويه نزديك كرد و من هميشه با او بودم و از او جدا نمىشدم . آخرين مرتبه كه معتصم بدون اطلاع قبلى از بغداد بيرون آمد ، روزى بود كه مردم در آن روز درد كه شماسيه براى تعمير و اصلاح زين و برگ بيرون آمده بودند . آن روز روز هفدهم ذىقعدهء سال دويست و بيست بود ، كه اسبها و جمازها را حاضر كردند . معتصم سوار شد و ما يقين داشتيم همان روز برميگردد ، ولى امر كرد فرماندهان و موالى نيز به او بپيوندند اما كسى را از خانواده‌اش جز عباس پسر مأمون و عبد الرحمن بن على با خود نبرد . واثق را در بغداد گذارد و روز عيد قربان سال دويست و بيست بر مردم نماز بخواند و سپس به قاطول رفت . ابو اسحق مرا ( يوسف ) براى كارى كه داشت بدربار فرستاد . منهم بدانجا رفتم و ديدم عرابه‌هائى مرتبا بين قاطول و دير بنى الصغير رفت و آمد مىكنند . اينجا در زمان معتصم و الواثق بنام ايتاخيه موسوم گرديد و در ايام متوكل آنجا را محمديه مىناميدند . سپس معتصم به سر من رأى رفت و چادر در آنجا زده شد و خود او در چادر اقامت كرد . روزى در برابر معتصم بودم ، كه سلموية بن بنان بيرون آمد و به من گفت : امير المؤمنين به او امر كرده است ، به محل دور بروم و از حال سوارتكين فرغانى جويا شوم و نزد طبيب او رفته و با او در مورد بيمارى سوارتكين صحبت كنم ، تا ورود او را مطابق تشخيص خودم بطبيب معالجش تذكر دهم . سلمويه مرا ( يوسف ) قسم داد كه با او به دور برويم و برگرديم . منهم با او رفتم . او به من گفت : صبح امروز نصر بن منصور بن بسام با من صحبت كرد و گفت : من با معتصم هنگامى كه امير بود در سر من رأى معاشر بودم .