ابن أبي أصيبعة ( مترجم : سيد جعفر غضبان )

401

عيون الأنباء في طبقات الأطباء ( فارسى )

ابو اسحق گويد : به خدا قسم هنوز حب به معدهء بيمار وارد نشده بود ، كه ديدم معدهء بيمار صداهاى غريبى مىكند ، يقين كردم از در بيرون نرفته ، مرده است . من و طبيبم برخاسته و ناراحت بوديم . بيكى از خدام خود كه هميشه اسطرلاب مرا با خود برميداشت گفتم : منكه سوار شدم تو همين‌جا بمان و خبر بيمار را به من برسان و به‌بين حال او بكجا مىرسد . او ( خادم ) در آنجا ماند و بعد از ظهر همان روزنامه‌اى از خادم رسيد . كه بيمار بعد از آفتاب تا ظهر پنجاه مرتبه بيرون رفت . به خود گفتم : اين مرد تلف شد ، ولى بعد از آن نامه ديگرى از خادم بعد از غروب آفتاب رسيد ، كه از ظهر تا غروب بيست مرتبه بيرون رفته است . ايضا فردا طلوع آفتاب نامهء ديگرى رسيد ، كه از غروب تا نيمهء شب فقط سه مرتبه بيرون رفته است . من ( ابو اسحق ) بعد از خواندن نماز ظهر بعيادت ثمامه رفتم . ديدم وى خوابيده است ، درصورتىكه قبلا خواب نداشت . چون ببالينش رسيدم بيدار شد . از او حالش را پرسيدم ؟ گفت : درد شكم نمىگذاشت بخوابم و چهل شبانه‌روز اين درد آرام و قرار را از من ربوده بود ، تا آنكه آن شربت را خوردم و تا شربت اثر كامل خود را نبخشيده بود ، درد مرا راحت نمىگذارد . پس از خوردن شربت ( حب ) درد قطع شد و اشتهايم برگشت . اكنون گرسنگى رنجم مىدهد . از يزيد اجازهء خوردن غذا خواست . او ( يزيد طبيب ) هم اجازه داد ، كه بيمار اسفيدباجه ( اسفيدباج - سفيد - باج - سفيدبا - شورباى سفيد ) پخته با جوجه چاق كسكرى و بعد از آن زير باجه ( - زير باج - آش زيره ) بخورد . بيمار چنين كرد . بعد از آن نزد هارون الرشيد رفتم و جريان كار ثمامه را برايش نقل نمودم . هرون طبيب خواست و به او گفت : واى بر تو ! چگونه حب اصطمخيحقون به او دادى ؟ يزيد بن زيد گفت : اى امير المؤمنين ! در درون معدهء اين مرد كيموس فاسدى بود . هر دارو و غذائى در آن وارد مىگرديد ، كيموس فاسد دارو يا غذا را نيز فاسد مىنمود و درعين‌حال همان دارو يا غذا مايه فساد كيموس مىشد و بيمارى او به همين سبب زيادتر مىگرديد . لذا دانستم علاجى جز خوردن حب اصطمخيحقون ندارد ، تا آن