ابن أبي أصيبعة ( مترجم : سيد جعفر غضبان )

340

عيون الأنباء في طبقات الأطباء ( فارسى )

از ارباب من خواست ، كه به او پانصد ساجه « 1 » بدهد . بهاى هر ساجه در آن تاريخ سيزده دينار بود . مولاى من بنظرش زياد آمد و به او گفت : پانصد عدد زياد است ، ولى به ابن الرازى مىنويسم كه دويست ساجه برايت بفرستد . جبرائيل گفت : احتياجى به آن ندارم . فرخ گفت : بمولايم گفتم : چنين مىانديشيدم كه جبرائيل تصميم ديگرى درباره‌ات بگيرد . مولايم گفت : جبرائيل كوچك‌تر از آنست كه بتواند با من دشمنى كند و آسان‌تر از هر چيز آنست كه نزد او معالجه نكنم و دارويى از دست او نخورم . پس از آن روزى مولاى من از خليفه دعوت كرد ، كه ناهار بخانهء او بيايد و خليفه دعوتش را پذيرفت . پس از حضور خليفه ، جبرائيل بمأمون گفت : مىبينم كه رنگت تغيير كرده است . آنگاه برخاست و نبض مأمون را گرفت و گفت : خوب است امير المؤمنين سكنجبين ميل كند و خوردن غذا را تأخير بيندازد ، تا از احوال او مطمئن شوم . مأمون بدستور او عمل نمود و جبرائيل چند دقيقه به چند دقيقه نبض او را مىگرفت و حرفى نميزد ، تا آنكه غلامان جبرائيل آمدند و با خود يك قرص نان و خورش‌هائى از كدو و ماش و غيره آوردند . جبرائيل گفت : من ميل ندارم امروز امير المؤمنين گوشت حيوانات تناول كند ، خوبست از همين غذا بخورد . خليفه از آن نان و خورش خورد و خوابيد . پس از آنكه از خواب قيلوله ( خواب نيمروز ) برخاست ، جبرئيل به او گفت : بوى نبيند حرارت بدن را زياد مىكند . بهتر آنست كه امير المؤمنين از آن نياشامد ، و عقيده‌ام آن است كه امير المؤمنين حركت كند . مأمون هم از خانه مولا بقصر خود برگشت و آنچه براى پذيرائى او فراهم شده بود ، همه از بين رفت و تلف شد . در اين موقع مولاى من گفت : اى ابا خراسان ديدى كه تفاوت بين دويست ساجه و پانصد ساجه و مهمانى خليفه باهم جمع نمىشود . يوسف گفت : جورجيس بن ميخائيل از دائى خود جبرائيل برايم نقل كرد كه

--> ( 1 ) - تخته‌هاى بزرگ مربع كه از هند مىآوردند . تخته‌اى كه بر آن پول شمرند .