ابن أبي أصيبعة ( مترجم : سيد جعفر غضبان )

111

عيون الأنباء في طبقات الأطباء ( فارسى )

و مردم ستمكارانه شهر طعن مىزدم كه منكر خداى متعال بوده و بت مىپرستيدند و آنها را نكوهش مىكردم . بنابراين آن جهت و علتى كه موجب قتل من شده در من باقى است . من هيچ‌گاه از يارى حق و طعن بر باطل و كسانى كه به راه باطل مىروند ، در هرجا باشم دست برنميدارم . مردم روميه از حيث نسبت و بستگى با من دور تر از مردم شهر خودم هستند . اين پيش‌آمد اگر از اين طريق كه رفته و مىروم ، هرجا بروم ، براى من جاى امنى نيست . اقريطون به او گفت : « زن و بچه‌ات را به نظر بياور ، كه بعد از تو چگونه پراكنده و بيچاره مىشوند . » سقراط در جوابش گفت : « در روميه هم كه باشند ، همين وضع را پيدا مىكنند ، ولى در اينجا شماها هستيد و البته با بودن شما آن‌طور نخواهند شد » . چون روز سوم رسيد ، شاگردانش صبح زود بنزدش آمدند ( بنا بر عادتى كه داشتند ) . زندان‌بان آمد و در زندان را باز كرد . قضاة يازده‌گانه هم آمده و بر سقراط وارد شدند و نزد او مدتى مانده و سپس بيرون رفتند و زنجير را از پاى او برداشتند . زندان‌بان نزد شاگردان سقراط آمد و آنها را بر او وارد كرد . شاگردان به او سلام دادند و نزدش نشستند . سقراط از روى تخت پائين آمد و روى زمين نشست و ساق پاهاى خود را از زير لباس خود درآورد و آنها را مالش داد و خارانيد و گفت : « چه عجيب است سياست خدا كه اضداد را باهم قرين ساخته است . هيچ لذتى نيست مگر آنكه دردى و هيچ درد و المى نيست مگر آنكه لذتى دنبال دارد » . بيان سقراط مطلع صحبت و گفتگوى شاگردانش گرديد . سيمياس و فيدون از سقراط از افعال نفسانى پرسيدند . مذاكره بين آنها زياد شد و كلام سقراط در باب نفس با گفته‌هاى متقن و كافى او به نتيجه رسيد . سقراط مثل هميشه كه مطلبى را عنوان مىكرد و به نتيجه مىرسانيد ، خوشحال و مسرور شده ، به حال بهجت و سرور درآمد . شاگردان او از قدرت نفس و قوت قلب و بىاعتنائى او بمرگ در حيرت و تعجب بودند و اينكه از توضيح و بيان حق در جاى خود نكول نمىكرد و در خود فرورفته بودند ، زيرا مىديدند كه اخلاق و رفتار و اصول نفسانى او در اين حال عينا بمانند وقتى است كه از مرگ در امان