أبو ريحان البيروني ( مترجم : باقر مظفرزاده )

914

الصيدنة في الطب ( داروشناسى در پزشكى ) ( فارسى )

[ محروت ] از بيابان‌هاى مرو و خوارزم است و از آنجا به سرزمين‌هاى گوناگون مىبرند . نشنيده‌ام كه اين [ به معناى ] « تخم انجدان » باشد . زمانى يك من 2 از آن را بريدم تا در سركه قرار دهم ، سرم درد گرفت و دچار تب و لرز شدم . شيرابه‌اش روى دستم ريخت و بر آن زخمى به وجود آمد كه مدت‌ها به‌جا ماند . ابو حنيفه : [ محروت ] ريشهء انجدان است . بشر : اين ريشه انجدان معطر است ، [ آن را ] به فارسى كژ انگدان خوش و به سندى متن هنگ‌فار 3 [ مىنامند ] . ( 1 ) . يا محروث - Ferula assa - foetida L . ؛ سراپيون ، 30 ؛ ابن سينا ، 430 ؛ ميمون ، 223 ؛ عيسى ، 8 82 . اين عنوان در حاشيهء نسخهء الف نوشته شده و در نسخه‌هاى ب ، پ و فارسى حذف شده است . ( 2 ) . مقدارمنا ، در شمارهء 60 : مقدارا ما - « مقدارى » . ( 3 ) . قس . شمارهء 60 ، يادداشت‌هاى 9 و 10 . 975 . محلب 1 فرهنگ‌نويسان روى [ حرف ] « ميم » فتحه مىگذارند ، زيرا محلب با كسرهء « ميم » به معناى « گاو دوشه » است . حمزه : مهلف 2 از آذربايجان و ميوه‌اش « حب المحلب » است . الخشكى و يحيى : [ محلب ] يكى از بهترين وسيله‌ها براى شستن دست‌ها و از درختان صرود است . آن را از سرزمين جيل ، و آذربايجان و نهاوند كه نزديك آن قرار دارند ، مىآورند . از آن [ دسته براى ] تازيانه مىسازند ، زيرا هنگامى كه كف دست تر مىشود ، از آن بوى خوش برمىخيزد . اين درخت ايرانى 3 است ؛ بهترين [ محلب ] - سفيد ، پر شبيه مرواريد و خوشبوست . [ محلب ] در نزد ما بيشتر در ختّلان وجود دارد ؛ جانشين آن « كنشك » 4 است . آن بيشتر منحصر به‌جاى معيّنى است ، همان گونه كه « بلسان » منحصر است ، - آن فقط در روستاى كوز واقع ميان بم و جيرفت مىرويد ، وانگهى تنها در بخشى از آن [ مىرويد ] . در ميان محلب گاهى درختان بزرگ پيدا مىشوند . ميوه و روغن آن را از آنجا مىآورند . در ناحيه كرمان [ نوعى ديگر ] جز اين وجود ندارد . مىگويند كه محلب « درخت ضرو » است اما اين نادرست به‌جاى « صرود » [ درست ] است 5 . در خوارزم و بخارا درختى است كه به صورت انبوه مىرويد و ساقه‌اش زرد است ، ميوه‌هاى سرخ تلخ ترش‌مزه دارد . پوستش را كه به رنگ خلوقى 6 است ، مىكنند و آن را