أبو ريحان البيروني ( مترجم : باقر مظفرزاده )

525

الصيدنة في الطب ( داروشناسى در پزشكى ) ( فارسى )

چون شكسته شود ، درفشان نمايد به شبه شمشير مصقول . چون ايام بر آن بگذرد و نم به او رسد ، تيره‌رنگ شود و صقالت او نماند . ( 1 ) . يا دوص . در فرهنگ‌ها به عنوان آبى كه تكه‌اى آهن سرخ شده را در آن فرو برده باشند ، تفسير مىشود ؛ I , Dozy ، 476 ؛ I , Vullers ، 929 . لكن رازى كه بيرونى از وى نقل مىكند ، دوص را به عنوان ماده‌اى سخت توصيف مىكند و در مقولهء سنگ‌ها جاى مىدهد ؛ او مىنويسد : الدوص نوعان اصطخرى و عراقى و اجوده الاصطخرى و هو ماء الحديد « دوص دو نوع است استخرى و عراقى و بهترين آنها استخرى و آن آب آهن است » . ( رازى ، كتاب الاسرار ، ورق 2 ب ) . سپس انواع عمليات شيميايى را روى سنگ‌ها از جمله « دوص » شرح مىدهد . ازاين‌رو مىپندارند كه سنگ آهن را چنين ناميده‌اند ( Ruska . Al - Razi's Buch Geheimnis der Geheimnisse , 43 ، كريموف ، سر الاسرار ، 60 و 127 ، يادداشت 46 ) . احتمالا نام شرطى اين ماده - « آب آهن » در نزد رازى بعدها به معناى حقيقى همچون آبى كه آهن سرخ شده را در آن فرو برده‌اند ، تفسير شده است . « دوص » در الجماهر ( 231 ) نيز به نام « آب آهن » كه بر اثر ذوب و تصفيه آن از سنگ‌ها ، مىچكد ، آورده شده است . بيرونى سپس مىگويد كه اين مادهء سخت ، به رنگ سفيد متمايل به نقره است . ابن بيطار جامع ، II ، 120 نيز دوص را « آب آهن » مىنامد و مىافزايد : « برخىها مىپندارند كه اين تفالهء آهن است » . اين عنوان در Picture ، 120 درج شده است . 446 . دوم 1 - نخل دوم ابو حنيفه گويد 2 : عرب درخت مقل 3 را « دومة » گويند ، او را خوشه‌ها باشد چنان‌كه درخت خرما 4 را و در آن خوشه‌ها مقل باشد . آنچه تر بود از مقل ، عرب او را « بهش » 5 گويد و چون خشك شود او را « و قل » 6 گويد و آنچه خوردن را شايد « حتىّ » 7 گويند . ابراهيم گويد : از ابن الاعرابى شنيدم كه گفت دوم [ هر ] درخت ضخم 8 باشد و در اين معنى شعرى ايراد كرده‌اند : راندند به زير سايهء دوم [ شتران را ] * تيمار كردند كنار چشمه‌ها بيمار شدگان را 9 ابو منصور ازهرى گويد : دوم در لغت عربى درختى است كه به درخت خرما مشابهت دارد ، برگ و پوست او نيز به برگ و پوست درخت خرما ماند . او را خوشه‌ها باشد و مقل در آن خوشه‌ها بود . ابن نجد از ابو زيد روايت كند كه عرب مقل خشك را خشل 10 گويد و مقل‌تر را بهش گويد و خستهء او را ملج 11 گويد و پوست مقل 12 را حتىّ گويند . ليث گويد : مقل فرومايه را بهش گويند و بعضى گويند مقلى كه پوست او را خورده باشند 13 ، او را بهش گويند . خشل از مقل چنان باشد كه حشف 14 از خرما و حشف