أبو ريحان البيروني ( مترجم : باقر مظفرزاده )

405

الصيدنة في الطب ( داروشناسى در پزشكى ) ( فارسى )

خرماست . آنچه از درخت جلوز منبت او در كوه‌هاى شام است پوست او سخت‌تر است و به هيئت خردتر است تا اين نوع را به اين اسباب به پسته تشبيه كنند . جلوز هندى را پوست تنك بود و مغز او [ به طعم ] خوش بود . ابو معاذ گويد : عرب بندق را « جلوز » گويند . از جالينوس چنين حكايت كرده‌اند كه « جلوز » جوزى خرد است . ديسقوريدس گويد : جلوز بندق را گويند و معدن او در نواحى بنطس 6 باشد . ابو حنيفه و صاحب المشاهير نيز مثل اين تقرير كرده‌اند جز آنكه گفته‌اند جلوز فندق هندى 7 است و بعضى از او به اندازهء فندق است و جرم او در لون به سنگ ماند ؛ چون آنها را بجنبانند ، شرفهء سنگ‌ريزه به گوش آيد . مغز او به مغز نارجيل ماند . پوست هر دو نوع در سرخى و سياهى به همديگر مشابهت دارند . ازهرى در تهذيب آورده است : ثعلب از ابن الاعرابى روايت كند كه فندق را « جلوز » گويند . ابو سعد غانمى گويد : فندق از راه شكل و هيئت به جوز مشابهت دارد و در صقالت جرم ، ملاست و نرمى به لوز ماند و به اين معنى نام او از نام هر دو تركيب كرده‌اند . 8 ( 1 ) . بسيارى از مؤلفان مىپندارند كه « جلوز » واژهء عربى است ( ابو حنيفه ، 216 ؛ لسان العرب ، V ، 322 به نقل از سيبويه ) و آن را همچون مترادف « بندق » فارسى - Corylus Avellana L . يعنى فندق مىنگرند ؛ سراپيون ، 16 ؛ ابو حنيفه ، 216 ؛ غافقى ، 198 ؛ ميمون ، 43 ؛ بيطار ، 502 ؛ I , Dozy ، 207 . لكن در آغاز اين عنوان گفته مىشود كه جلوز ميوهء درخت ارزه ( يعنى صنوبر يا سدر ) است ( نك . شمارهء 26 ) ، ابن سينا نيز همين را مىگويد ( 141 ) . ( مه‌يرهوف معلوم نيست چرا اين را خطاى آشكار مىپندارد ؛ نك . غافقى ، 198 ، ص 402 ) . ظاهرا ، تعريف اخير از آنجا ناشى مىشود كه واژهء جلّوز را با جلوزه يكسان مىگيرند و همچون صورت عربى جلغوزه يا چلغوزه ( I , Vullers ، 524 ) به معناى ميوهء صنوبر مىنگرند ( نك . همين‌جا ، شمارهء 648 ؛ I , Vullers ، 587 ) . ( 2 ) . در آغاز ، واژهء نامفهوم « غلاف » . ( 3 ) . صنوبرى شكل - « داراى شكل صنوبر ( يا ميوه آن ) » ، يعنى مخروطى شكل . ( 4 ) . اعضاء رئيسه . برطبق نظريه پزشكى شرق در سده‌هاى ميانه ، قلب ، مغز ، كبد و بيضه‌ها اعضاى رئيسه‌اند . نك . ابن سينا ، I ، 40 . ( 5 ) . يعنى مخروطى شكل . ابن سينا قلب را به ميوهء صنوبر تشبيه مىكند . نك . ابن سينا ، III ، ج 1 ، ص 525 .