أبو ريحان البيروني ( مترجم : باقر مظفرزاده )

334

الصيدنة في الطب ( داروشناسى در پزشكى ) ( فارسى )

و با تكه‌اى پنبه [ قطره‌هاى ] بيرون زده را جمع مىكنند كه در سال بيش از چند رطل نيست » . ( 7 ) . نسخهء الف : مبنج احتمالا از بنج - « اساس ، منبع » ، نسخهء پ : منبج . ( 8 ) . در حاشيهء نسخه الف افزوده شده است : « بهترين دانه‌هاى [ بلسان ] ، تازه و سنگين به رنگ سرخ قهوه‌اى است ، زبان را اندكى مىگزد ، از آن بوى بلسان به مشام مىرسد و از نظر بزرگى با [ دارنه ] فلفل برابر است » . ( 9 ) . قبطس ( ) - شهرى در مصر . نسخهء فارسى و كازرونى ، ورق 66 ب : قيطين . ( 10 ) . هيوفاريقون ، نك . شمارهء 1101 . ديوسكوريد ، I ، 16 : و قد يوتا به من بلاد التى يقال لها بطرابزر شبيه بالاوفاريقون يغش به حب البلسان « از سرزمينى به نام بطرا [ ، غافقى ، 117 : البطرايون - ] ، تخم‌هايى شبيه [ تخم‌هاى ] هوفاريقون مىآورند و با دانه‌هاى بلسان مىآميزند » . ( 11 ) . بحيره زغر - درياى مرده ، بحر الميت ( كراچكوفسكى ، IV ، 250 ) . در اينجا به روشنى گفته شده كه « بحر الزفت » همان « بحر الميت » است . اما در كتاب‌هاى جغرافياى عرب ، « بحر الزفتى » به بخشى از « بحر المحيط » اشاره دارد كه با ناحيهء غربى اقيانوس آرام مطابقت مىكند ؛ نك . منابع عربى ، I ، 373 ؛ II ، 413 . ( 12 ) . نسخهء الف : اسفكوخوس ، نسخهء فارسى : اسفولوحوس ، بر بهلول ، 19 233 : اسفلكوس ، همه اينها ظاهرا تحريف يونانى است . غافقى ، 117 ، ص 254 ؛ Low , Pf . ، 74 . ( 13 ) . بوبلسمون - يونانى ؛ غافقى ، 117 . ( 14 ) . قيسى دافورسما ، قس . II , Low ، 302 . ( 15 ) . دار افرسام . ( 16 ) . واژهء « سرخ » در حاشيهء نسخهء الف نوشته شده است . ( 17 ) . الكلب يعنى الشعرى العبور ( Sirius ) در 13 ژوئيه ، تقريبا آغاز تاريخ هجرى ، در عربستان مركزى ظاهر شد ؛ Lane ، 1560 . ( 18 ) . نسخهء الف : و هو صفوته المخزونة ، نسخهء فارسى : و اين نوع بيشتر در خزاين ملوك و سلاطين باشد و به عوام كم رسد . ( 19 ) . نسخهء الف : انما يختلط لانه يطفو ، بايد خواند إنما يختلط ، لا يطفو ، نسخهء فارسى : اين خطاست بلكه او به آب آميخته شود . نسخهء پ : انما يغلط فيه لانه يطفو - « در اين ، اشتباه مىكنند زيرا شناور مىماند » . ( 20 ) . نسخه الف : و هو يلهب على الكراث و الحديد ، نسخهء فارسى : و يكى از خاصيت روغن بلسان آن است كه چون آهن و گندنا به او تر كرده شود و بيش آتش داشته شود آتش در جرم آهن و گندنا افتد و خوش بسوزد . ( 21 ) . ديوسكوريد ، I ، 16 : « به دو برابر مقدار از نظر وزن نقره » .