أبو ريحان البيروني ( مترجم : باقر مظفرزاده )
316
الصيدنة في الطب ( داروشناسى در پزشكى ) ( فارسى )
153 . بصل 1 - پياز « بصل » را به لغت رومى قروميديا گويند و قاراماون 2 نيز گويند ، به سريانى بصلا 3 ، به سندى نيز بصلا گويند . محمد زكريا گويد : تلخ پياز 4 تيزتر باشد و آنچه از پياز او را شلار 5 خوانند ، حدت در او كم بود . ابو ريحان گويد : در بلاد ما آنچه از او تيزتر باشد آن را زرنگ 6 گويند و شعبههاى او 7 با همديگر فراهم آمده باشد و شاخهاى او 8 بر قطار باشد به شكل دندانها . پياز قاينى 9 كه او را « سيرنمك » 10 خوانند به [ زرنگ ] مشابهت دارد و « دندانهاى هر دو » متشابهاند . فرق ميان ايشان به طعم توان كرد . در ناحيهء خمار 11 پيازى است كه او را « سرخ پياز » 12 گويند ، آنچه او را به « الفار » 13 ( موش ) تعريف كنند در غايت تيزى باشد . نوش پياز 14 را حدت در طعم از همه كمتر است . ابو الخير گويد : نوعى از انواع پياز را عرب ، بصل الزيز 15 گويند و طايفهاى او را به قعنب 16 تعريف كنند ، طايفهء ديگر بلابس 17 گويند و طايفهء ديگر قعفوز 18 گويند . گويند نباتى كه او را « بصل الزيز » خوانند او را دندانها باشد چنانكه شير را و بوى او به غايت كريه و گنده باشد . از جهت دفع بوى او را در گل پنهان كنند تا بوى او كم شود ، آنگاه او را در سركه 19 بپرورند و به كرات سركه را ازو بيرون ريزند و سركه تازه مىكنند تا بوى او خوش شود . منبت او بيشتر در مرغزارها و آبدانها و باغهايى است كه سعد و ثيل باشد . برگ او به برگ نبات سوسن مشابهت دارد و عامه او را « ديوسير » 20 گويند . ( 1 ) . Allium cepa L . ؛ سراپيون ، 55 ؛ ابو منصور ، 61 ؛ ابن سينا ، 88 ؛ غافقى ، 134 . ( 2 ) . قروميديا و قاراماون - هر دو از يونانى ، ديوسكوريد ، II ، 151 . ( 3 ) . بصلا ، در نسخهء فارسى نشانهگذارى شده : بصلا . ( 4 ) . تلخ پياز . ( 5 ) . شلار ( ؟ ) . ( 6 ) . زرنگ - به معنى « به هم فشرده ، سفت » . ( 7 ) . شعبهاء او ، ظاهرا لايههاى بيخ پياز را در نظر دارد . ( 8 ) . شاخهاى او . بعدها « دندان » ناميده مىشود . احتمالا پرهها را در نظر دارد . ( 9 ) . پياز قاينى ، احتمالا از نام شهر قاين در قهستان . ( 10 ) . سيرنمك .