أبو ريحان البيروني ( مترجم : باقر مظفرزاده )
317
الصيدنة في الطب ( داروشناسى در پزشكى ) ( فارسى )
( 11 ) . در درجهء خمار . ( 12 ) . سرخ پياز . ( 13 ) . ( بصل ) الفار ( پياز موش ) - يكى از نامهاى پياز دريايى ، نك . شمارهء 54 . ( 14 ) . نوش پياز - به فارسى « پياز خوشمزه » . در زبان ازبكى امروزى : نوش پيوز - پياز پاييزه . ( 15 ) . نسخهء فارسى : بصل الذير ، بايد خواند بصل الزيز ، نك . شمارهء 518 . ( 16 ) . قعنب ، اين واژه به معناى « هر چيز سخت » است ، لسان العرب ، I ، 684 . ( 17 ) . بلابس جمع بلبوس ، نك . شمارهء 170 . ( 18 ) . نسخهء فارسى : قعفور ، بايد خواند قعفوز ، قس . تاج العروس ، III ، 70 . ( 19 ) . سركه ، نك . شمارهء 402 . ( 20 ) . ديوسير ، نك . شمارهء 41 ، يادداشت 12 . 154 . بصاق القمر 1 ديسقوريدس گويد : در زمين عرب در وقتى كه ماه در نقصان نبود عادت عرب آن باشد كه به شبها بيرون آيند و « بزاق القمر » را بگيرند . عرب او را بزاق القمر و بصاق القمر و بساق القمر 2 نيز گويند . جرم او سپيد باشد و نازك كه روشنايى از يك طرف او به ديگر سو نفوذ كند و در بعضى مواضع عرب او را مهو 3 گويد . ( 1 ) . تف ماه ، نام ديگر آن حجر القمر ( « سنگ ماه » نك . شمارهء 309 ) - سلنيت است ، ابن سينا ، 291 ؛ غافقى ، 184 . سلنيت ملتهاى باستان از نظر تركيب سولفات كلسيم ناخالص است ( غافقى ، 184 ) . در فهرستى براى الجماهر ( ص 510 ) معلوم نيست چرا « بصاق القمر » با « در كوهى » يكسان گرفته شده است . ( 2 ) . بزاق القمر و بصاق القمر و بساق القمر ، تمام اين نوشتارها به معنى « تف ماه » است . ( 3 ) . مهو ، قس . الجماهر ، 170 و لسان العرب ، XV ، 299 . آن را نبايد با واژهء مهاة كه به معنى « در كوهى » است ، اشتباه كرد . در فهرستهاى الجماهر آنها را يكسان گرفتهاند . 155 . بطباط 1 - علف هفتبند [ بطباط ] و برسيان داروج 2 نباتى را گويند كه عرب او را عصا الراعى گويند و بعضى گفتهاند « خشخاش » را به اين نام كه ياد كرديم تعريف كنند . « عصا الراعى » را به زبان زابلى صد پيوندك 3 گويند . پولس گويد : نبات او را شاخهاى باريك باشد . قوت « عصا الراعى » در حرف « عين » گفته شود ان شاء اللّه . ( 1 ) . Polygonum aviculare L . ؛ سراپيون ، 54 ؛ ابن سينا ، 134 ؛ ميمون ، 298 .