أبو ريحان البيروني ( مترجم : باقر مظفرزاده )
312
الصيدنة في الطب ( داروشناسى در پزشكى ) ( فارسى )
بود و يكى از قصبات معدن او را « سور » 4 گويند . حسن زنگانى گويد : معدن بسباس در حدود زمين جاوه است و جاوهء اول زمينى است كه آن را عرب « ارض الذهب » گويند يعنى « زمين زر » . « بسباس » را به لغت رومى راذيقوس 5 گويند و به سريانى بسباس . در منقول مخلص آوردهاند كه « بسباسه » را به لغت يونانى طريفوليا گويند و طريفولين 6 نيز گويند . فزارى 7 گويد : « بسباس » را اهل هند و سند جاوترى 8 گويند و به زبان پارسى سبزوار 9 گويند . بعضى گويند او را به لغت هندى ابرستاروا 10 ( ؟ ) گويند . ( 1 ) . پوستهء پايك ميوهء جوزبويا - Myristica fragrans Houtt ؛ سراپيون ، 83 ؛ ابو منصور ، 80 ؛ ابن سينا ، 121 ؛ ميمون ، 38 . اين عنوان به اختصار در Picture ، 112 درج شده است . ( 2 ) . نك . شمارهء 271 . ( 3 ) . در اقصى بلاد هند ، اين نقل از خشكى را كازرونى ( ورق 77 ب ) نيز مىآورد : قال الحسكى [ الخشكى ] رايته بالبصرة كك [ كذلك ] و اخبرنى جماعة من تجار البحر ان جوزبوا و بسباسة من شجرة واحدة و هى ببلاد سفالة الهند و قصبتها تسمى سوربا « الخشكى » گفته است : در بصره نيز چنين ديدم . گروهى از بازرگانان دريا به من اطلاع دادند كه جوزبوّا و بسباسه از يك درخت [ به دست مىآيند ] و آن در ناحيهء سفالهء هند [ مىرويد ] ، شهر عمدهاش سوربا ناميده مىشود » . بايد يادآورى كنيم كه عبارت « سفالة الهند » ( سفالهء هند ) در نسخهء فارسى « اقاصى بلاد هند » ترجمه شده است ( نيز نك . شمارههاى 1083 و 1086 ) ، در صورتى كه اين نام عربى محلى نزديك بمبئى است كه سورپاراكا بندر قديمى هند قرار داشت . منابع عربى ، II ، 423 . ( 4 ) . سور ( كازرونى : سوربا ) مخفف سورپاراكا ، نك . يادداشت 3 . ( 5 ) . راذيقوس ، بر بهلول ، 21 676 : زدقوس ، قس . II , Low ، 61 . ديوسكوريد ( I ، 88 ) بسباسه را « ماقير » ( ) ناميده است . ( 6 ) . طريفوليا و طريفولين ( ؟ ) . ( 7 ) . نسخهء فارسى : فرازى . ( 8 ) . نسخهء فارسى : جادوبوى ، بايد خواند جاوترى ، قس . محيط اعظم ، II ، 54 ؛ Platts ، 374 . ( 9 ) . سبزوار ، I , Vullers ، 233 : بزبار . ( 10 ) . ابرستاروا . در پى آن عنوان خاصيت مىآيد كه ابتدا به طبيعت و خاصيت اشاره شده و سپس افزوده شده است : « بسباس به برگى ماند كه در فصل پاييز از درخت بريزد و بر يك موضع بماند و عفن گردد و با همديگر برگيرد و خشك شود و رنگ او به سرخى و زردى مايل باشد و هركه او را بيند چنان داند كه