أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )
84
كليات قانون ابن سينا ( فارسى )
از جانب حرارت باشد انجا فعل جذب اقوى خواهد بود پس حرارت را در اين قوت فعل ذاتى باشد و ضرورت بود مدد او جاذبه را و اما حاجت دافعه به يبوست كمتر از حاجت جاذبه و ماسكه باشد از جهت آنكه در حركت دفع تمكن و تماسك مناسب نباشد پس حاجت ماسكه بيبوست بسيار بود و جاذبه حاجت به يبوست كم باشد و ازين هر دو حاجت دافعه كمتر باشد و هاضمه را اصلا به يبوست حاجت نباشد و اما حاجت قوت هاضمه بحرارت زياده باشد از ديگر قوى به آن و همچنين هاضمه را حاجت به رطوبت بسيار بود از جهت آنكه فعل او را بواسطه رطوبت اتمام مىشود كه غذا را سيلان دهد و مهيا نفوذ گرداند در مجارى و قبول اشكال عضو مغتذى كند و كسى را در خاطر نشايد كه آيد كه چون رطوبت مغيره هاضمه باشد پس بايد كه در مزاج صبيان هضم قوى باشد و قادر باشند بر هضم اشيائ صلبيه بخلاف شبان كه در ايشان رطوبت كم بود و مع هذا در شبان هضم اشياى صلبيه اقوى بود چرا كه سبب در هضم اشياى صلبه مناسبت مزاج شبان بود و وفور حرارت ايشان و بقاى آلت ايشان بر هيئت اشتمال بواسطه عدم مانعى كه آن استرخاى رطوبى باشد و آن استرخا در صبيان بسيار واقع است و ديگر بعد مجالست ايشان باشياى پس ازين جمله معلوم شد كه قوت ماسكه را احتياج بسيارى بود به يبوست بواسطه قبض و امساك بسيار كه در فعل ماسكه ضرورت باشد و احتياج او به حركت كمتر باشد و حرارت در آن زياده فعلى نبود و جاذبه برعكس ماسكه باشد كه او را احتياج بسيارى بود بحرارت بسبب حرارت قوى و حاجت قليلى به يبوست بواسطه تمكن و قوت دافعه را حاجت بود بقبض و بس بىآنكه او را حاجت بود بامساكى معتد به و ثباتى دايمى و معونت بسيارى بحرارت از براى دفع حركت و قوت هاضمه را احتياج به دو كيفيت بود و بس كيفيت حرارت از براى صعود و هبوط و تمزيج و به رطوبت از براى اشكال و سيلان پس متفاوت شد حاجت اين قواى اربعه بكيفيات اربعه اين آخر مبحث قواى طبعى بود بحسب ما حصر - فصل چهارم در بيان قوت حيوانى بدانكه قوت حيوانى قوتى باشد كه چون در حيوان پديد آيد بدن حيوان مستعد قبول حس و حركت شود از نفس يا از مبدأ فياض و اضافت گرداند اطبا حركت خوف و غضب را به اين قوت يا آنكه اين حركات از اعراض نفس باشند كه نفس درك آن خوف است و غضب است و ليكن چون تعلق بسيار بود ميان نفس و اين آلت در وقت ادراك نفس اين منكرات را و بسبب اين امور ملائمه روح حيوانى حركت مىكنند يا بخارج از دو جهت يكى جهت امر ملائم چون فرح و لذت دوم از براى انتقام ايصال ناملائم و گاهى حركت كند به داخل بدن از براى خوف از منافر و ايصال آن چون خوف غم و هم و فزع و امثال اينها و حدوث اين روح از لطافت اخلاط باشد و از بخاريه آن همچنانكه حدوث بدن از كثافت اخلاط بود و غلظ آن هركدام بسبب مزاجى خاص روحى اما مزاج كه در روح حيوانى پديد مىشود در دل بواسطه تصفيه آن از ماده اجزاى كثيفه ارضيه و بسبب مناسبت او بجوهر سماوى در او خواص آن جوهر پيدا مىشود كه آن حيوة بود و قبول ادراكات و استعداد تغذيه و اين استعدادات در بدن پيدا نمىشود مگر وقتى كه اين روح در بدن باشد با آنكه قوى ديگر ناپيدا شده باشند نمىبينى كه هركدام ازين قوت نفسانى و طبعى بىقوت حيوانى وجود پيدا نمىكند بخلاف قوت حيوانى كه در بدن هست و ايشان مفقوداند همچنانكه در مرض فالج كه بسبب مانعى كه آن سده باشد يا سوى مزاجى باشد اين قوت حس و حركت ازو ممنوع بود اما قوت حيوانى درو هست و بسبب آن قوت استعداد قبول حس و حركت دارند كه تا وقتى كه آن مانع زائل شود آن قوت عايد گردد و همچنين گاهى باشد بسبب سده يا فقدان غذاى عضوى را با سه ذبول شود و در هزال افتند و قوت تغذيه از ان منعدم شود مع هذا در ايشان قوت حيوت باقى بود و ايشان حىاند بخلاف ميت كه درو نه حس باقى باشد و نه حركت و نه تغذيه و همچنين اگر عضوى را ميت يابند بدانند كه بسبب آنكه قوت حيوت در ان نبود عارض شود آن عضو را همانكه عارض مىشود موتى را از فساد و عفونت و تباهى و لون آن سياه بود و متعفن گردد پس ازين مقدمات معلوم شد كه اصل جميع اين قوى بحسب ذات يا بسبب استعداد همين قوت حيوانى باشد و لهذا بعضى قوت حيوانى را نفس ناطقه مىدانند و بعضى تعلق نفس را به همين قوت مىدانند و اين قوت حافظه حرارت غريزى هم بود و مقوى او و ممد او باشد باز بدانكه