أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )

81

كليات قانون ابن سينا ( فارسى )

تعليم ششم از فن اول در بحث قوى و در آن شش فصل باشد - فصل اول در قول كلى در امر قوى و افعال و ارواح بدانكه باستقراء معلوم كرده‌اند كه اقسام قواى كه در ابدان انسانى بود سه قسم بود يكى حيوانى دوم طبعى سوم نفسانى از جهت آنكه قواى كه مصدر افعال‌اند چون سه قسم بود افعالى كه مبدأ ايشان بود آن هم سه قسم بود افعال حيوانى و و افعال طبعى و افعال نفسانى و چون قوى از مقوله اعراض بود و بذات خود قائم نباشد بلكه محتاج بود به محلى كه آن محل حامل او بود پس خالق تعالى اقسام ارواح را خلق كرده از براى حمل قوى و اول ارواح روح حيوانى بود كه قوت حيوانى به او قائم بود بلكه جميع قوى بمذهب محققين مثل ارسطو كه او مىگويد كه اصل همه همين قوت حيوانى بود كه در هر موضعى از وى اثرى ظاهر مىشود چنان كه در دل قوت حيوانى بود و چون همين روح بدماغ رسد ازو فعل حس و حركت صادر شود و آن را در آن وقت قوت نفسانى گويند و اين اثر در خصوصيت محل بود اگرچه در ذات اين روح اين قوت باشد و ليكن بسبب آلتى كه آن دماغ و اعصاب بود ظاهر نمىشود و همچنين قوت طبعى بروح حيوانى قائم بود و ليكن بواسطه آلتى كه آن كبد و آورده بود ظهور ندارد در دل و چون بجگر رسد اثر آن ظاهر شود بسبب خصوصيت آلت و اما اطبا مىگويند كه اين ارواح حاصل مىشوند بواسطه محل كه روح همان روح حيوانى بود و اثر آن استعداد قبول حس و حركت بود در بدن پس هرگاه كه در دماغ حاصل شود و مزاج دماغى درو پديد آيد اين مزاج موجب فيضان اين قوت بود از نفس يا مبدأ فياض و همچنين در جگر چون اين روح پيدا شود استعداد فيضان قوت طبعى كه تغذيه و تمنيه و توليد مثل بود پديد آيد در جگر و اين خلاف را نزد طبيب ازين حيثيت كه طبيب است مخرج بجانب خود لازم نيست الا آنكه بداند كه اين اعضا مبدأ اين افعال‌اند خواه بالذات باشند و خواه كه بواسطه قلب بود و اين اعضاى كه مصدر اين قوى باشند آنها را اعضاى رئيسه گويند و آفت و مضرت اين قوى و اين اعضا و اين افعال بموجب خراب و فساد حال بدن بود و بدن بىاين اعضا و اين قوى و اين افعال حى و قائم و حساس و متحرك بارادت نتواند بود و ازو تغذيه و تنميه و توليد مثل نيايد و اين هم داند كه قول كبير فلاسفه كه ارسطو بود عند التحقيق و تدقيق نظر اقوام بود و قول اطبا بحسب نظر و بادى النظر اظهر باشد پس احوال ارواح و قوى و افعال و معرفت اين جمله با يكديگر متلازم باشند و از دانستن هركدام حال ديگرى ظاهر مىشود چنان كه از افعال و صدور او مىداند كه اين افعال را مصدرى باشد كه مبدأ آن بود بعد از ان داند كه مبدأ و مصدر اين افعال قوتى چنداند كه آن قوت حيوانى بود كه از دل منبعث گردد و از راه شرائين باعضا منتشر گردد و بدان استعداد قبول حس و حركت پديد آرد و چون ازين روح حيوانى حصه از راه شريان بدماغ رود در دماغ فى ذاته ازو اين آثار ظاهر گردد چنان كه مذهب ارسطو بود يا بسبب امتزاج اين روح يا مزاج دماغ چنان كه مذهب اطبا بود و همچنين از دل حصه بجگر رسد و در جگر اثر تغذيه و تنميه و توليد مثل پديد آيد اين بود قول كلى در باب قوى فصل دوم در قوى طبعى مخدومه بدانكه قوى طبعى بر دو قسم بود يكى از ان مخدومه بود و ديگرى از آنها خادمه و آنچه مخدومه بود ازين قوى بر دو قسم بود يكى از براى بقاى شخص دوم از براى بقاى نوع آنچه از براى بقاى شخصى بود آن بود كه تصرف كند در غذا از براى بقاى شخص و اين قوتى كه تصرف مىكند در غذا از براى شخص آن را غاذيه گويند و فعل او بسه شعبه تمام مىشود يكى قوت محصله كه در بدن تحصيل ماده كند كه اگر او را آن فعل تمكن نبود و نشود و اين فعل معطل شود موجب علتى شود كه او را اطروقيا گويند و آن هزال بدن باشد دوم الزام و الصاق آن غذا بود در بدن كه بفعل تام حاصل شود و اگر در اين فعل خلل شود موجب حدوث استسقاى لحمى شود و سوم از افعال جزوى قوت غاذيه مشبه بود كه غذائى كه در نزد عضو حاصل شود مشابه آن عضو بود بحسب مزاج آن و قوام آن و لون آن كه اگر خلل در ان فعل پديد آيد موجب حدوث برص شود در بدن و ابتداى آن از حدوث بهق بود كه درين صورت بدل هست و الصاق هر دو و ليكن مشابهت بعضو ندارد و سبب حدوث آن ضعف آن قوت بود كه آن را مغيره ثانيه گويند و اين قوت اگرچه در بدن واحد بود بحسب جنس و ليكن مغاير بود بحسب نوع چراكه هر عضوى را قوتى و مزاجى بود كه بان مزاج و آن قوت مشاكلت غذا كنند چنان كه مغيره كبد را فعل مشترك بود در جميع بدن و در ديگر اعضا اين حالت نبود بلكه هركدام را از