أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )
50
كليات قانون ابن سينا ( فارسى )
مائل بجانب طول كه منفعت آن مثل سلاح بود - فصل بيست و يكم در مفصل رسغ بدانكه استخوانهاى رسغ بسيار باشد از براى آنكه در معرض آفات بود تا از آفات مصون باشد بسبب كثرت و اعتماد بعضى و نيز اگر آفتى برسد آن آفت عام نباشد جميع استخوانهاى او همچنين بود احوال استخوانهاى مشط و ديگر آنكه بواسطه كثرت آلات قادر شود بر اشتمال و بر ادراك اجسام ذى حجم خاصة احجام مستديرات ديگر ضبط سيالات در كف و اين استخوانهاى رسغ بمرتبه با يكديگر مربوطاند كه اگر پوست از بالاى ايشان بكشند حس تميز تعداد آنها نتواند كردن با آنكه بروابط كثير و مربوطاند و مع هذا مطاوعت دارند بر اشتمال بر اجسام بتقعير باطنى و جمله استخوانهاى رسغ هفت عدد باشد اصلى از ان در دو صف بود يكى از ان دو صف كه در پهلوى ساعد بود صف استخوانهاى آن سه عدد باشد از جهت آنكه محاذى ساعد بود و بايد كه اغلظ از جهت ديگر باشد كه يكى مشط است و اصابع پس مىبايد كه اعراض باشد و اما استخوان هشتم از استخوانهاى رسغ داخل در صف نبود بلكه از براى وقايه عصب باشد و اما صف ثلاثى را مفصل رسغ گويند و از اجتماع آن سه استخوان مفصلى حاصل مىشود كه داخل مىشود در نقرى كه در زند اسفل بود از زندين ساعد و ازين اتصال منفصل انقباض و انبساط حاصل مىشود پس آن زائده كه در زند اسفل مىباشد در نقر اين مجموع درمىرود و بسبب آن مفصل التوا و انطباع حاصل مىشود فصل بيست و دوم در تشريح مشط كف بدانكه استخوانهاى مشط چهار استخوان است و درين استخوانها زائده باشد كه در حفره استخوانهاى مشط درمىروند در ميان ايشان غضاريف محشوه بود كه با رباطات آن مفصل را وثيق مىسازند و استخوانهاى مشط از جانب رسغ اجمع باشد از جانب اصابع اربعه پس آن جهتى كه بجانب اصابع باشد اوسع باشد و از جانبى كه با رسغ بود بتدريج در انفراج درمىروند تا محاذى اصابع شوند و اين استخوانها را خواه استخوان مشط ايشان از جهت ظاهر تحديب بود و از جهت باطن تقعير باشد از براى آنكه اخذ احجام خصوص احجام مستديرات به سهولت توانند نمود - فصل بيست و سوم در تشريح استخوانهاى اصابع اصابع به استخوانهاى آن پانزده عدد دارد چنان كه در هر انگشتى سه استخوان بود و ازين زياده نكردند تا اگرچه در حركت مىافزود اما در ضعف هم مىافزود و اگر از ان كمتر بودى اگرچه در قوت مىافزود اما در حركات ناقص مىماند و اگر چنان كه در انگشتان استخوان نبودى در حركات بسيار ضعيف مىبودى اگرچه او را حركت ممكن نبودى بىاستخوان همچنانكه در كرمهاى كه ايشان حركتى ضعيف بود و ديگر آنكه اين استخوانها بر وصفى باشد كه قاعده آن عريض باشد و سرهاى آن دقيق باشد به نسبت با ديگرى چنان كه اعراض اين استخوانها استخوان قاعده اصابع باشد و ادق رؤس سر استخوانهاى سر انگشتان آنكه در وقت انضمام باندام بهم رسد و از اجتماع آن مجموع چيزى مثل سلاح پديد آيد و انگشت ميانين از همه درازتر بود از جهت آنكه مسافت او زيادهتر بود از ما فيها چراكه شكل آن كروى باشد و وسط كره اعظم از اطراف آن بود و همچنين بتدريج بعد از ان سبابه بعد از ان خنصر بود و اما انگشت ابهام عديل جمله باشد و مانند سرپوش بود جمله را در وقت جمله و باطن جمله را لحيم خلق كرده تا در مضاربات آن را كسر و انتشار پديد نشود و اندام آن مانند شود بيك عضو و ظاهر آن را لحيم نكردند تا موجب ثقل و عظم نشود و در وقت مضاربه سلاحى باشد موجع و جاى ابهام را از جانب كنار كردند و از ميان و كنار ديگر بيافريدند و از جانب ظهر هم بيافريدند از جهت آنكه شكل آن قبيح مىنمود تا دست بىلنگر مىشد و يا از حركت طبعى دور مىماند پس او را از جانب فوق خلتى كردند تا آنكه در وقت انضمام استخوانهاى سلاميات و سمسمانيه هيئت انگشتان را به وضع مناسب تخليق كنند و در ميان سلاميات و سمسمانيه رطوبات از چه مىباشد از براى آنكه اصابع به حركت عنيفه جفاف نيابد و موجب وثاقت استخوانهاى سمسمانى شود بسبب رطوبت رباطات فصل بيست و چهارم در منفعت ناخنان ناخنان انگشتان را از براى چهار منفعت خلق كرده يكى از آنها آن بود كه انگشتان از آنها اعتماد كند تا وقتى زور بدان كنند مانده نشود و سر انگشت از ملاقات اشياى صليه شكسته نشود و سوده نگردد دوم آنكه چيزهاى خورد مثل جاورث