أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )
51
كليات قانون ابن سينا ( فارسى )
و خشخاش و امثال اينها از اجسام صغيره از زمين برچيند سوم آنكه قادر باشد بر آنكه بدن را بخارد و چرك از ان بتراشد به ناخن و الا كه اگر ناخن نباشد اقدام به اين امور كسى را ممكن نبود چهارم آنكه مثل سلاحى باشد در بعضى اوقات و آن خاصيت مذكور شد در اول از براى نوع انسان انسب و اولى بود و اما خاصيت چهارم مخصوص به انسان نباشد بلكه آن در ديگر حيوانات اولى بود از انواع انسان و خلق ناخن آدمى را مدور كردند تا در وقايه بيفزايد ديگر آنكه آن را از استخوان نرمتر آفريدند تا در معرض انگشتان درنيايد و بر مقاومت اشياى صلب متمكن و قادر باشد و سوده نگردد ديگر آن را دائم النمو آفريدند تا از سودن منعدم نگردد از جهت آنكه هميشه در معرض حك و انجراد باشد فصل بيست و پنجم در تشريح استخوان عانه بدانكه استخوان عانه منزله او در اسفل منزله ترقوه در اعالى بدن به همان نسبت كه ترقوه را اتصال بفقرات عجز باشد و به آن فقرات مربوط باشد و هركدام از جانبين يمين و يسار اين اعظم به چهار قطعه منقسم مىشود همچنانكه قطعه از ان كه ميل بجانب وحشى دارد از جانب يسار اين حرفقه و استخوان خاصره گويند و آنچه از قدام بود آن را استخوان عانه گويند و آنچه از جانب پشت باشد آن را استخوان درك مىگويند و آنچه در جانب اسفل بود ازين قطعهاى چهارگانه آن را حق الفخذ مىگويند از جهت آنكه در ان استخوان تقعيرى و كوى باشد كه سر استخوان فخذ در آن درمىرود به آن به حدى كه در سر استخوان فخذ كه انسب باشد و اين استخوان عانه با اقسام او مثل حاملى باشند و ناقلى بدن را حامل ما فوق و ناقله ما تحت و مالست بدن باشد و شامل بود اعضاى شريفه را از مثل رحم و مثانه و اوعيه منى از مردان و مقعد و سرم فصل بيست و ششم در كلامى مجمل در منفعت رجل كلام در منفعت رجل در دو امر است يكى ثبات و قوام دوم انتقال خواه در انتقال يا در مسافتى باشد كه مستقيم بود و خواه كه آن مسافت متصاعد باشد و خواه كه متنازل باشد اما امر ثبات و قوام بقدم قائم بود و امر انتقال بر ان وثاق متمشى مىگردد پس هرگاه كه قدم را آفتى رسد ايستادن متعذر گردد بخلاف انتقال مگر به قدر احتياج او بانتقال از زيادتى كه واقع شود از براى حركت و نقل در يكى از دو پا و هرگاه كه عضلات ران را و ساق را آفتى رسد امر ثبات و قوام آسان بود و امر انتقال متعذر گردد فصل بيست و هفتم در تشريح استخوان ران بدانكه استخوان ران بزرگتر استخوانى باشد در بدن امر حمل ما فوق و نقل ما تحت اگرچه به استخوان عانه متمشى مىگردد اما عمده درين باب همين استخوان بود و جانب اعلى ازو مقبب باشد و محدب تا آنكه باندام در حق الفخذ درآيد و شكل او محدب است بجانب وحشى و تقعر دارد از جانب انسى مائل به طرف پشت و اين شكل براى آن چنين مخلوق كردهاند كه اگر بر استقامت مخلوق مىشد به موازى حق الورك هرآئينه او را حالتى پيدا مىشد كه آن را فحج مىگويند و آنچنان باشد كه در راه رفتن پيش پاها را بهم نزديك مىگذارد و عقب قدم را از يكديگر دور مىدارد همچنانكه آن مرض كسى را خلقى باشد و ديگر عضله عظيم و اعصاب و عروق را وقايه نبودى و از تركيب استخوان با عضلات و اعصاب و عروق شكل آن معوج شدى و از استقامت بيرون رفتى و در نشستن هيئت جلوس را تمكن نبودى و بعد از آنكه تحديب او بجانب وحشى بود و تقعير او در جانب انسى اندك ميلى ديگر بجانب انسى كرده و بمفصل ساق و زانو متصل شده كه اگر آنقدر ميلى در او نمىبود نوعى ديگر از فحج حادث مىشد برعكس آن چنان كه پيشقدم از هم دور مىشود و عقب قدم بهم نزديك و در ايستادن راست نمىتوانستى ايستادن بلكه او را بجانبى ميل مىبودى و ايستادن معتدل در او نبودى و در طرف ديگر اين استخوان را از جانب زير دو زائده بود از براى مفصل ركبه پس بايد كه سخن در مفصل ساق گفته شود فصل بيست و هشتم در تشريح استخوان ساق استخوان ساق همچنانكه استخوان ساعد مركب بود از دو استخوان ساق هم مركب باشد از دو استخوان يكى از ديگر اطول و اكبر و آن را قصبه كبرى گويند و در جانب انسى بود از ان اصغر باشد و اقصر و آن را قصبه صغرى گويند و اين استخوان ملاقى استخوان ران نمىشود بلكه نزديك به او چون رسد منتهى گردد و استخوان بزرگ ساق را هم تحدبى باشد بجانب وحشى باز استقامتى باز تحدبى ديگر نزديك در جانب اسفل مائل به طرف انسى بدن تا بدين سبب حسن اقامت قامت پديد آيد و ايستادن را اعتدال پديد شود