أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )
26
كليات قانون ابن سينا ( فارسى )
بسوى هر دو طرف همه آن تا كه دريابد بخارج شدن طرف از توسط و معتدل را و واجب است اينكه بدانى با چيزى كه تحقيق دانسته تو ما وقتىكه بگوئيم مر دوا را كه آن معتدل است پس نيستيم ما كه مراد داريم به آن اينكه آن دوا معتدل بر حقيقت است پس آن غير ممكن الوجود است و نه اينكه آن دوا معتدل باعتدال انسانيست در مزاج خود و گرنه مىبود از جوهر انسان بعينه و ليكن ما بان مراد مىداريم تحقيق آن دوا وقتىكه منفعل شود از حار غريزى در بدن آدمى پس متكيف شود بدن بكيفيت دوا نباشد آن كيفيت خارج از كيفيت آدمى بسوى طرفى از دو طرف خروج از مساوات و اعتدال پس اثر نمىكند آن دوا در بدن انسان اثرى مائل از اعتدال پس گويا كه آن دوا معتدل است بقياس كردن بسوى فعل كردن آن در بدن انسان و همچنين وقتى كه گوئيم كه آن دوا گرم يا سرد است پس نيستيم ما كه مراد داريم كه آن در جوهر خود نهايت گرم و سرد است و نه اينكه آن دوا در جوهر خود گرمتر است از بدن آدمى يا سردتر و گرنه هرآينه باشد معتدل چيزى كه مزاج آن مانند مزاج انسانيست و ليكن ما مراد مىداريم از ان بهدرستى كه پيدا مىشود از آن در بدن آدمى گرمى يا سردى زايد از آنچه آن هر دو كيفيت مر آدمى راست و براى همين گاهى مىباشد دوا سرد بقياس كردن بسوى بدن آدمى و گرم بقياس كردن بسوى بدن كژدم و گرم بقياس كردن بسوى بدن آدمى و سرد بقياس كردن بسوى بدن مار بلكه گاهى مىباشد دواى واحد نيز بقياس كردن بسوى بدن زيد زائد بودن آن گرم بقياس كردن بسوى بدن عمرو براى همين امر مىكنند طبيبان باينكه مواظبت نكنند بر يك دوا در تبديل مزاج وقتى كه نفع نكند و وقتى كه بتمامه تمام كرديم قول را در مزاج معتدل پس گو كه گوئيم در غير معتدل پس مىگوئيم بدرستى كه مزاجها غير معتدله برابر است كه بگيرى آن را بقياس كردن بسوى نوع يا صنف يا شخص يا عضو هستند پس شريك شدن در اينكه آنها مقابلاند مر معتدل را و آن هشت غير معتدل پيدا مىشوند بر اين وجه و آن بهدرستى كه خارج از اعتدال باينكه باشد بسيط نمىباشد بر آمدن آن از اعتدال مگر در ضد واحد و يا اينكه باشد مركب و نمىباشد بر آمدن آن مگر درد و ضد همه آن و بسيط خارج در ضد واحد يا در ضد فاعل است و آن بر دو قسم است براى اينكه بهدرستى كه آن يا اينكه مىباشد گرمتر از چيزى كه سزاوار است ليكن نيست ترتر و نه خشكتر از چيزى كه سزاوار است يا باشد سردتر از چيزى كه سزاوار است و نيست خشكتر و نه ترتر از چيزى كه سزاوار است و يا اينكه در ضد منفعل است و آن نيز بر دو قسم است براى اينكه بهدرستى كه يا اينكه باشد خشكتر از چيزى كه سزاوار است و نيست گرمتر و نه سردتر از چيزى كه سزاوار است و يا اينكه باشد ترتر از چيزى كه سزاوار است و نيست گرمتر و سردتر از چيزى كه سزاوار است ليكن اين چهار قرار نمىگيرند و ثابت نمىمانند زمانى كه آن را قدرى باشد پس تحقيق گرمتر از چيزى كه سزاوار است مىگرداند بدن را خشكتر از چيزى كه سزاوار است و سردتر از چيزى كه سزاوار است مىگرداند بدن را ترتر از چيزى كه سزاوار است بسبب رطوبت غريبه و خشكتر از چيزى كه سزاوار است زودتر مىگرداند بدن را سردتر از چيزى كه سزاوارتر است و ترتر از چيزى كه سزاوارتر است اگر باشد بافراط پس بدرستى كه آن زودتر است از خشكتر در تبريد آن و اگر باشد نه بافراط پس بدرستى كه آن نگاه مىدارد بدن را مدت بسيار مگر اينكه بدرستى كه ترتر مىگرداند بدن را آخر كار سردتر از چيزى كه سزاوارتر است و تو مىفهمى ازين تحقيق كه اعتدال يا صحت شديدتراند از روى مناسب است مر حرارت را از ان صحت مر برودت را پس آن اين چهار مفرده است از مزاج و اما مركبه كه باشد خروج در ان درد و ضد هم پس مانند اينكه باشد مزاج گرمتر و ترتر از يك جا چيزى كه سزاوارتر است يا گرمتر يا خشكتر يك جا يا سردتر و ترتر يك جا يا سردتر و خشكتر يك جا و نيست ممكن اينكه باشد گرمتر و سردتر يك جا و نه ترتر و خشكتر يك جا و هر واحد ازين امزجه هشتگانه نيست خالى ازينكه باشد يا بلا ماده و آن اينست كه پيدا كند آن مزاج در بدن كيفيتى تنها از سواى اينكه باشد بدن تحقيق متكيف به آن كيفيت براى نفوذ كردن خلطى در بدن كه مكيّف باشد به آن كيفيت پس تغير دهد آن خلط بدن را بسوى آن كيفيت مانند گرمى صاحب دق و سردى سرمازده زالهزده برفزده و يا اينكه باشد با ماده و آن اينست كه باشد بدن جز اين نيست كه متكيف شده باشد بكيفيت آن مزاج بواسطه نزديكى خلط نفوذكننده در بدن كه غالب باشد بر آن خلط آن كيفيت