أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )
27
كليات قانون ابن سينا ( فارسى )
مانند سرد شدن بدن انسانى بسبب بلغم زجاجى يا گرم شدن بدن بسبب صفرائ كراثى و قريبست كه ميابى تو در كتاب سوم مثال مر يكيك را از امزجه شانزده بدانكه تحقيق مزاج با ماده گاهى مىباشد بر دو جهت و آن به جهت آنست كه بهدرستى كه عضو گاهى مىباشد وقتى تر شده در ماده تر گشته در خلط و گاهى مىباشد ماده بند شده در راههاى آن عضو و كاداكى آن پس بسا وقت مىباشد بند شدن آن و داخل شدن ماده ورم كردن و بسا وقت موجب ورم نمىباشد پس اين آن قول است در مزاج پس گو كه تسليم كند طبيب از علم طبعى بر طريق وضع چيزى را كه نيست آن چيز ظاهر مر طبيب را بذلت خود - فصل دوم از تعليم سوم در مزاجهاى اعضا تحقيق خالق تعالى داده است هر حيوان را و هر عضو را مزاجى كه آن مزاج لائقتر است به آن و نيكتر است مر افعال آن را و احوال آن را بحسب برداشتن امكان مر آن را و تحقيق آن بسوى فيلسوف است سواى طبيب و داده است آدمى را معتدلترين مزاجى كه ممكن است اينكه باشد در اين عالم با مناسبت مر قواى آدمى را چنين قوى كه به آن فعل مىكند و منفعل مىگردد و داد مر هر عضو را مزاجى كه لائق است بان از مزاج آن پس گردانيد بعض اعضاى را گرمتر و بعض آن را سردتر و بعض آن را ترتر و بعض آن را خشكتر پس گرمترين چيزى كه در بدن است روح است و دل كه آن دل منشأ روح است پستر خون پس بهدرستى كه آن اگرچه پيدا مىشود در جگر پس بهدرستى كه براى متصل شدن خون بدل استفاده مىنمايد از حرارت چيزى را كه نيست مر جگر را پستر جگر براى آنكه مانند خون بسته است پس گوشت و آن كمترست از روى گرمى از جگر براى چيزى كه آميخته آن را از ليف عصب سرد پس عضله و آن كمتر است از روى حرارت از گوشت تنها براى چيزى كه آميخته است آن را از عصب و رباط پس سپرز براى چيزى كه در ان از دردى خون است پس گرده براى اينكه خون در ان نيست بسيار پس طبقهاى رگهاى جهنده نه بسبب جواهر آنكه عصبيهاند بلكه براى چيزى كه قبول مىكند آن را از گرم كردن خون و روح اينچنين كه در آنهاست پس طبقهاى رگهاى غير جهنده براى خون تنها پس جلد پس جلد كف معتدل و سردتر چيزى كه در بدن است بلغم است پس موى پس استخوان پس غضروف پس رباط پس وتر پس غشا پس عصب پس نخاع پس دماغ پس شحم پس سمين پس جلد و اما ترتر چيزى كه در بدن است بلغم است پس خون پس سمين پس شحم پس دماغ پس نخاع پس گوشت پستان و خصيتين پس شش پس جگر پس سپرز پس دو گرده پس عضله پس جلد اين آن ترتيبى است كه ترتيب داده است آن را جالينوس و ليكن واجب است اينكه بدانى بهدرستى كه شش در جوهر خود و طبيعت خود نيست ترى كه بسيار رطوبت داشته باشد براى اينكه بهدرستى كه هر عضو مانند است در مزاج طبعى خود به چيزى كه غذا مىكند آن را و مانند است در مزاج عارض خود به چيزى كه زائد مىشود در ان پس شش غذا مىكند از كمترين خون و اكثر آن آميخته است مر صفراى را آموخته است ما را اين جالينوس بعينه و ليكن گاهى جمع مىشود در ريه فضلهاى بسيار از رطوبت از چيزى كه صعود مىكند بسوى آن از بخارات بدن و چيزى كه فرو مىآيد بسوى او از نزلات و وقتى كه باشد امر برين پس جگر تر است بسيار از شش در رطوبت طبعى و شش سختتر شونده است اگرچه هميشگىتر شدن تحقيق مىگرداند آن را تر در جوهر آن نيز و همچنين واجب است اينكه دانسته شود از حال بلغم و خون از جهتى و آن اينكه تر كردن بلغم در اكثر امر بر طريق تر كردن است و تر كردن خون بر طريق ثابت كردن در جوهر عضو است علاوه آنكه بهدرستى كه بلغم طبعى مائى گاهى مىباشد در نفس خود بسيار تر پس بهدرستى كه خون بسبب چيزى كه استيفاء كرده است نصيبهء خود را از نضج تحليل مىشود از آن شى بسيار از رطوبت اينچنين بلغم كه استحاله نموده است بسوى خون پس قريب است كه بدانى پس ازين اينكه بلغم طبعى خونيست كه استحاله يافته است بعض استحاله و اما خشكتر چيزى كه در بدن است پس مو است براى آنكه بهدرستى كه آن از بخار دخانى است كه تحليل يافته است چيزى كه بود در ان از خلط بخار و بسته شده دخانيت صرفه پس استخوان براى آنكه سختترين اعضا است ليكن آن ترتر است از موى براى اينكه پيدا شدن استخوان از خون است و وضع آن وضع نشفكننده رطوبات غريزيه است كه متمكن است از رطوبت و براى همين مىباشد استخوان