أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )

244

كليات قانون ابن سينا ( فارسى )

به يبوست ترطيب را زياده كنند از ترطيب قسم اول و اگر رطوبت غالب بود و عضو مائل بود به رطوبت تجفيف را در غايت كنند ديگر بدانكه از جمله معدلات اعتبار قوت دواى باشد در تجفيف از مجففات منبته لحم كه عضو را مهيا سازد از براى انبات لحم همچنانكه بعضى مجففات خاتم بود كه مراد ازيشان به غير از ختم نبود و الحام و ادمال ديگر بدانكه مراد از مجفف بىلذع مجففى بود كه در ان انبات لحم بود ديگر بدانكه هر قرحه كه در موضعى بود از غير مواضع لحمى الحام آن بعسر و بطو شود و همچنين بود آن قرحه كه شكل آن مستدير بود و ذى ذوا باشد اما قروح باطنى واجب بود در ادويه آنكه خلط كند آن را بادويه مجففه و ادويه قابضه كه آن را استعمال كنند بادويه منفذه مثل عسل و ادويه كه خاصة بود بموضع مثل مدرات در ادويه قروح آلات بول ديگر بدانكه هرگاه خواهند كه قرحه را مندمل سازند داخل كنند در ادويه مجففه آنكه تا قبض آن لزوجتى همراه بود مثل طين مختوم و ارمنى ديگر بدانكه از براى به شدن قرحه موانع بسيار بود كه تا ازاله آن نكنند مثل رداءت مزاج عضو كه تا تعديل آن نكنند و مزاج عضو را باصلاح نياورند آن قرحه به نشود مثل اصلاح خون و تدارك آن خلط باحدات كيموس مخمود ديگر زيادتى خون كه تا آن مستفرغ نشود و عضو مائل بر يبوست نشود باصلاح نيايد و تلطيف غذا را درين امر دخلى بود ديگر استعمال رياضت آن عضو اگر ممكن بود كه آن عضو را رياضت فرمايند تا دفع فضول از ان تحليل شود و در ان قوتى پديد آيد و رفع ثقل شود از ان عضو ديگر اصلاح فساد استخوانى كه در زير قرحه بوده و ارسال صديد از ان عضو كنند و آن بدوا مىشود و ادوا حك اگر حاجت بحك شود و اگر بدوا حك نشود بقطع بايد كه علاج آن بكنند ديگر بدانكه بايد كه از براى معالجان قرحه مراهم باشد كه از هشيم استخوان و سلائت كه ريزهاى آنست و پوشيدهاى آن بيرون آورد بادويه جذابه و الا مانع بوده از اصلاح ديگر اصلاح غذا بود از براى تقويت بدن و عضو به غذا و غذا موجب زيادتى مده مىشود پس بمنع غذا هم احتياج شود پس خلاف واقع مىشود درين باب ميان دو نقيض و ازين جهت است كه امر كرده‌اند بغذاى لطيف از براى تدبير آن ديگر بدانكه اگر هر چيز در ابتداء بود يا در تزيد بود به حمام رفتن مناسب نبود و نبايد رفتن و به آب گرم هم نبايد رسانيدن كه از ان آب جذب كند و در ورم زيادتى شود و موجب عسر علاج و اندمال شود پس چون تسكين ورم و وجع شود و ريم كند رخصت حمام و غسل به آب گرم توان دادن ديگر بدانكه قرحه كه زود درهم شود و ادنى سببى علامت آن آن بود كه دير مندمل گردد و چون مندمل شود بادنى سببى از اندمال برآيد و رد بناصور رود ديگر بدانكه كسى كه خواهد كه علاج قرحه كند واجب بود برو كه دائم تامل در لون مده كند و لون شفه قرحه وقتى كه مده بسيار شود و غذا كم وارد بدن شود دليل بود بر آنكه قرحه در كار نضج بود قاعده در علاج فسخ بدانكه چون فسخ تفرق اتصال بود تفرقى غائر در زير جلد پس ظاهر آن بود كه در ان دواهاى قوى بود از ادويه مكشوفه كه جراحت را ظاهر سازد و حاجت دارد كه خونى كه به آن منصب شود بتحليل رود و واجب بود كه محل آن كثير التجفيف نباشد تا آنكه لطيف آن بتحليل رود و غليظ آن بماند و متحجر گردد و بعد اين مناسب اصلاح نباشد ديگر وقتى كه حاجت روا شود از تجفيف و از تحليل واجب شود از استعمال محلل ملحم مجفف تا آنكه ميان اين برهم نشيند و وسخى پديد آيد و متحجر گردد باز معفن شود بادنى سببى يا منقطع گردد ديگر بدانكه هرچند كه فسخ اغور تاديت بود بايد كه آن را شرط كنند تا آنكه دوا بعمق رسد و اما اگر خفيف باشند و رض بسيار بود كه در علاج آن فصد كفايت كند ديگر بدانكه هرگاه فسخ را با شدخ كه قطع بود باهم باشند علاج به ادويه شدخ بايد كردن اولا بعد از آن علاج فسخ آسان گردد ديگر اگر شدخ را نظر كنند كه اگر عدد آن بسيار بود علاج آن را اكثر به مجففات كنند و اگر كم باشد مثل نخس ابره اسناد كنند امر او به طبيعت و اصلاح آن را به طبيعت واگذارند مگر كه ماده سمى باشد و ملتف بود و شديد الانخلاع بود يا آنكه اثر آن به عصب رسيده باشد و از آن خوف تولد ضربان و ورم باشد اما علاج وثى آنچه كافى بود شد است برفق غير وجع و بر آن وضع كنند از ادويه وثبيه اما علاج سقطه و ضربه كه در آن احتياج بود بفصد از جانب خلاف و تلطيف غذا و هجر لحوم و امثال آن و استعمال اطليه بر آن و مشروباتى كه از جهت اين غرض وضع كرده باشند در كتب جزئيه و اما تفرق اتصالى كه در اعصاب بود و در استخوانها بايد كه تاخير كنند قول را در كتاب جزئيه - فصل بيست و هشتم در داغ كردن بدانكه داغ كردن علاجى باشد نافع از براى منع فساد و انتشار فساد و تقويت عضوى كه خواهند كه مزاج