أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )
147
كليات قانون ابن سينا ( فارسى )
و مراد از معتدل يا معتدل حقيقى باشد و اينجا فرض و تخمين دخل دارد يا مراد معتدل فرضى بود و اينجا تتبع اعتبار دارد يا مراد زمان اعتدال همان شخص بود كه حس او مراد باشد كه آن را مقيس عليه سازند و ديگر حالات را بر ان قياس كنند تا حكم از حالت عارض توان كردن و مراد از طول عرق آن بود كه در شخص معتدل فرضى كه لامس بود و ملموس هم معتدل المزاج بود و در سحنه معتدل باشد و بر وضع طبيعى واقع شده باشد و در وقت حس چهار انگشت خود را بر بالاى آن رگ بنهد و عمرى باعتدال كند و ملاحظه كند كه از اطراف آن صنايع كه سبابه باشد از جانب ساعد و بنصر باشد از جانب رسغ ديگر احساس به حركت مىشود يا نمىشود اگر از اطراف اصابع حركت محسوس شود آن را طويل داند و اگر برابر بود معتدل و اگر كمتر بود صغير و همچنين اگر از قدام و خلف اصابع در وقت عمر معتدل زيادتى محسوس شود و عريض و اگر نقصان بود ضيق و اگر برابر بود معتدل و همچنين اگر در عمر زود منطبق گردد منخفض بود و اگر بعمق نرسد در غمز معتدل مشرف بود و اگر برسد معتدل باشد ديگر جنس قرع بود كه جنس چهارم بود از اجناس عشره كه آن هم سه حال دارد يكى قوى كه دليل بر قوت قوت حيوانى و طبيعى بود همچنانكه عظم و سرعت و تواتر دليل حرارت بود در جنس مقدار و حركت و سكون ديگر ضعف و قوت كه اگر ضعيف باشد دليل معتدل احمد باشد اما درين جنس قوت و ضعف كه اعتدال در قوت و ضعف محمود نبود پنجم جنس قوام نبض كه در نرمى و صلابت بود با اعتدال ميان هر دو كه آن كيفيت حرارت و رطوبت بود و يبوست كه بهم مىرسد و از يبوست صلابت پديد مىشود و از رطوبت لينت پديد مىشود و فرق ميان قوى و صلب به آن بود كه در نبض قوى هرچند كه غمز زيادت كنند دفع آن زيادت شود بخلاف نبض صلب كه زود قبول غمز نمىكند و بعد از آنكه قبول غمز گردد دفع نمىكنند مگر آنكه با وجود صلابت قوى هم باشد و همچنين بود نبض لين كه بادنى غمزى قبول انخفاض مىكند اما اگر قوى بود به همان طريق دفع هم مىكند بعد از قبول غمز پس قوت با لينت جمع مىشود همچنانكه با صلابت و همچنين ضعف هم با هر دو كه صلابت و لينت بود جمع مىشود و اعتدالين هر دو با يكديگر جمع مىشوند و اعتدال هركدام با اطراف هركدام باهم جمع مىشوند ششم جنس ملمس بود كه از ان كيفيت حرارت و برودت كه در نبض و بدن بود معلوم شود و آن چنان بود كه در وقت حس نبض تامل كنند در جرم رگ كه آنكه حرارت از ان جرم رگ مستفاد مىشود غير حرارت بدن باشد پس بدانكه حرارت در دل بود و در شرائين و آن حرارت يا بافراط بود يا غير مفرط اما حرارت مفرط دليل بود بر سوء المزاج قلب مزاج ساذج همچنانكه در دق اگر نبض ممتلى نبود و با ماده بود اگر نبض ممتلى بود و ثابت بود اگر عفونت باشد و در او سرعت و تواتر و اختلاف بود و اما اگر حرارت محسوس نشود و نبض در اعتدال بود اگر بيك جانب مائل نبود تپ و سوء المزاج نبود و اگر بجانبى مائل بود با آن جانب حرارت بود و حال حرارت دانسته شد و اگر بجانب برودت مائل بود و اگر ميل بجانب برودت بافراط بود آن را سوء المزاج بارد دانند و اگر بافراط نباشد ميل بود و آن را تغير مزاج گويند اما كيفيت رطوبت و يبوست از جنس صلابت و لينت مستفاد مىشود ديگر جنس هفتم خلا و امتلاء نبض بود و آن چنان باشد كه در وقتى كه حبس كنند نبض را ملاحظه كنند كه اگر در ميان جسمى باشد كه مشغول بود و مالى آن رگ بود چنان كه خيكى را پر از آب كرده باشند و اطراف آن برآمده باشد آن را نبض ممتلى گويند و اگر چنين نبود يا خالى بود يا متوسط بود حال او ميان خلا و امتلا اگر خالى بود آن را نبض خالى گويند و اگر ممتلى بود آن را ممتلى گويند و اگر متوسط بود آن را متوسط ميان خلا و امتلا گويند اما جنس هشتم و نهم جنس استوا بود و اختلاف و انتظام و عدم انتظام در اختلاف و اين استوا و اختلاف در جميع نبض درنمىرود الا در پنج جنس كه آن جنس مقدار بود و جنس حركت و جنس سكون و جنس قرع كه ضعف و قوت بود و جنس قوام كه صلابت و لينت بود اما اختلاف آن بود كه قرعات آن در جنسى ازين اجناس خمسه يا در دو جنس يا در سه جنس يا در چهار جنس يا در پنج جنس باشد چنان كه معلوم شد اختلاف واقع به آن معنى كه از ان معنى كه از ان وتيره كه از ان حالت طبيعى معلوم مىشود از جنس از ان وتيره گرديده باشد مثلا در جنس مقدار اگر مناسب مقدار طبيعى بود چنان كه بحسب مساحت آن معلوم شد كه محاذى انگشت معتدل مزاج بود در طول و در عرض و عمق محاذى عرض راس الانامل معتدله بود و در سمك هم مثل آنكه آن را به حد توان يافتن در وقت غمز اگر محاذات بر جاى خود بود و در ان تغير نبود آن را مستوى گويند در ان جنس مطلقا و اگر در طول يا در عرض يا در اشراف اختلاف شود چنان كه در طول گاهى طويل نمايد و گاهى قصير يا معتدل آن اختلاف آن قطر بود پس گويند كه