أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )

140

كليات قانون ابن سينا ( فارسى )

با مزاج بواسطه آن امر غريب قبول تغير مىكند و متاثر مىشود يا چنان گويند در جواب كه تاثير و تاثر درين صورت ميان مزاج و وارد بر مزاج بود و مزاج بگرمى و سردى متغير شود و احساس بان كيفيت نفس مزاج نكند و از ان متاثر نشود بلكه متاثر آن شخص بود كه صاحب مزاج بود از آنكه وقتى كه مزاج گرم بود و گرمى ديگر بان برسد و آن مزاج بسبب آن وارد قوى شود صاحب آن مزاج احساس به قوت حرارت مزاج كند و اين معنى منافى آن دستور ضابطه نبود كه شى از مثل متاثر نمىشود چراكه غرض اثر آن بود كه قوت چيزى از آنكه باشد كم شود و درين صورت اين معنى نباشد بلكه كيفيت مزاج از ان وارد قوى مىشود و اين قوى شدن كيفيت مزاج موجب تاثر او نبود بلكه موجب زيادتى اثر او بود پس مزاج از كيفيت غريبه متاثر مىشود و در اعضاى حساسه اثر مىكند و حس قوتى باشد كه از مزاج مستفاد مىشود نه غير مزاج و قوت حس از جنس ما ترد عليه نباشد پس اعتراض وارد نباشد چراكه مزاج در اين صورت كه چيزى گرم وارد او شود يا چيزى سرد اسخن مزاج بود يا ابرد و اسخن مثل سخين نباشد و آنچه مقاومت مىكند مزاج اسخن بود و مزاج ابرد بود و ليكن فعل سخونت در بدن چنان نبود كه فعل اسخن زيرا كه درين صورت حمايت مىكند حرارت بدن كه حرارت غريزى باشد رطوبت غريزى را كه اگر آن حمايت نبود تاثير حرارت غريب موجب عفونت مىشود در رطوبات بدن و اين هنگام موجب فساد مزاج مىشود و اين مصالح بدن بواسطه حرارت بدن بود كه كدخداى بدن او بود غير آن برودت كه در او از كدخداى بدن معنى نباشد و از افعال بدنى چيزى به او بالذات منسوب نساخته‌اند بلكه فعل او ضد مصالح بود و مخدر و مميت بود جنس هفتم از اجناس استدلالات بدن خواب و يقظت بود كه آن را بيدارى گويند بر حال مزاج بدانكه كثرت خواب دليل باشد بر غلبه رطوبت دماغ و برودت آن همچنانكه بيدارى دليل حرارت و يبوست باشد يا غلبه سودا يا صفرا همچنانكه در سبب خواب بلغم و دم غالب بود جنس هشتم از دلائل مزاج كيفيت افعال بود بدانكه افعال بدنى از طبيعى و نفسانى اگر تمام و كامل بود دليل باشد بر آنكه مزاج باعتدال بود و اگر ناقص يا باطل بود دليل بود بر آنكه مزاج سرد بود و اگر سريع بود و مشوش باشد دليل بود كه آن مزاج گرم بود و همچنين سرعت افعال بدنى از نشو و از نمو و سرعت نبات اسنان و تكلم و حركات كه دليل حرارت بود و اما بطو و درنگ و فتور و ماندگى و كندكى آن دليل برودت بود و گاه باشد كه به آن در بدن ضعيفى و فتورى باشد كه بسبب افراط حرارت خلل در بسيارى از افعال طبيعى واقع شود مثل آنكه خواب كم شود بسبب كثرت يبوست و بواسطه غلبه صفرا و سودا و گاه بود كه بعضى افعال طبيعى زياده شود همچنانكه خواب زياده شود بسبب سردى مزاج و بسيارى را اگرچه خواب از افعال طبيعى بود اما طبيعى نيست بلكه از براى استراحت قوى باشد از تعب و امداد بر هضم غذا از جهت آنكه قوت وفا نمىكند به دو فعل يكى هضم دوم فعل يقظت كه در ان تدبير حيات بود پس فعل خواب محتاج اليه باشد از براى امر هضم پس خارج مىشود از امر طبيعى پس نوم ضرورى باشد بسبب خروج از امر طبيعى حاصل مىشود بسبب نوم و نوم ضرورى باشد از براى همين عدم خروج از امر طبيعى و حال طبيعى پس امر طبيعى با امر ضرورى مشترك خواهند بود در اين معنى و اما دلالت خواب بر حرارت و برودت و رطوبت و يبوست بتحقيق درنمىآيد بلكه اين دلالت امرى بود تخمينى و همچنين از جمله استدلالات بر افعال بود بر حال مزاج قوت صوت و جهريت آن و سرعت كلام و اتصال آن و سرعت غضب و سرعت حركات و برجستن و مبادرت در امور و امثال اينها كه دلالت مىكند بر حرارت مزاج جنس نهم از اجناس استدلال بر مزاج كيفيت اندفاع فضول بود يعنى آنچه از بدن دفع مىشود از فضول مثل بول و براز و عرق و وسخ كه اگر در ان فضول حدتى باشد و شدتى در رايحه آن بود دليل باشد بر وجود حرارت كه صايغ باشد و مليه رايحه و تشويه آنچه او را شويت باشد و طبخ آنچه آن را طبخ بايد اين جمله فعل حرارت باشد و اما فعل برودت بر ضد اين مذكورات باشد چون فجاجت و بياض لون و عدم رايحه و سكون و هجوم ريح و كثرت نفخ اما جنس دهم از دلائل مزاج دلائل افعال نفسانى بود چنان كه جرءت قوى و ضجر قوى و فهم و فطانت و اقدام و وقاحت و حسن ظن و جودت رجا و قساوت و سرعت غضب و كثرت نشاط و رجوليت و اخلاق حسنه و قلت كسالت و قلت انفعال از هر چيز دليل حرارت بود و امتداد اين مذكورات دليل برودت باشد و ثبات جرءت و غضب و رضا و تخيل متخيل محفوظ و امثال اين معانى دليل بر يبوست بود و زوال انفعالات بسرعت دليل رطوبت مزاج بود و ازين قبيل