أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )

134

كليات قانون ابن سينا ( فارسى )

عموما همچنانكه در اكثر امراض سرسام فاما استدلال بر احوال كه دلالت مىكند بر احوال دل سلامت حال نبض است و حال نفس كه اگر نبض باعتدال خود باقى بود و حركت او باعتدال لائق باشد دل بسلامت باشد و اگر اختلاف در اجناس نبض پديد آيد اختلاف در احوال دل پديد آمده خواهد بود و همچنين اگر در حركت نفس اضطرابى بود يا سرعتى يا تواترى دليل بود گرد دل حرارتى يا مزاجى حاصل شده باشد و اگر باعتدال خود باقى بود به صحت خود باقى خواهد بود و اما دلالت بر حال جگر بخروج بول و براز است و بول و براز كه ضعف كبد دلالت مىكند بر آن برازى و بولى بود كه شبيه باشد بغساله لحم طرى تقسيم ديگر اعراض را كه باد كه مىكند بر نفس حالت يا بر موضع حالت يا بر سبب حالت اما آنچه بر نفس حالت دلالت مىكند مثل دلالت كردن اختلاف نبض در سرعت و بطوئيت كه آن نفس حالت بود كه آن مرض حمى بود و اما آنچه بر محل مرض دلالت كند همچون دلالت كردن افراط منشاريه نبض در ذات الجنب بانكه ورم در غشا بود يا در حجاب بود و چون نبض موجى در آنكه ورم در عضوى بود لين مثل ريه در ذات الريه يا آنكه دلالت كند هركدام از علامات بر هركدام از اخلاط بر امتلا از خلط تقسيم ديگر در اعراض ديگر بدانكه اعراض بعضى از ان مثبت بود و موقت باشد يعنى آن را وقتى باشد و زمانى كه تا آن حالت ثابت بود آن عرض نيز لازم باشد مثل ضيق نفس و تپ حاده و سعال و وجع ناخس و نبض منشارى در ذات الجنب كه تا آن ورم باقى باشد اين اعراض لازم باشند و بعضى از اعراض مختلف بود كه آن را وقتى معين نباشد چنان كه گاهى تابع مرض بود و گاهى به حال خود بود مثل صداع كه در حمى گاهى تابع حمى بود و گاهى بىحمى بود و عرضى گاهى در آخر حالت آيد مثل بحران و علامات نضج و علامات عطب و اكثر اين علامات در امراض حاده بود تقسيم ديگر علامات را كه بعضى از ان دلالت مىكند بر امراض باطنى و آنچه دلالت مىكند بر امراض ظاهرى اكثر آن مدرك مىشود بحس و آن از محسوسات بود چنان كه لون كه تعلق بمبصرات دارد و بملمس صلابت و لينت و حر و برد و غير ازينها و اما محسوسات مشتركه آن ماخوذ بود از خلقت اعضا و اوضاع اعضا و حركات اعضا و سكونات اعضا و بعضى ديگر از اينها دلالت مىكند بر احوال باطنى مثل اختلاج شقه برقى و همچنين دلالت مىكند مقادير اعضا بر افعال و احوال اعضا كه اگر بحسب مقدار زياده بود يا كم باشد و اين زيادتى و نقصان يا خاص بود يا عام بود و بر عدد اعضا كه زياده بود يا غير زياده باشد و گاه باشد كه اين دلائل و اعراض از اعضاى ظاهرى دلالت كند بر اعضاى باطنى همچنانكه قصر اصابع دلالت مىكند بر صغر كبد ديگر استدلال كردن از مثل آنچه در يرقان بود از باب سده و مثل براز كه آن سياه بود يا زرد بود كه دلائل بصرى باشد و آن قراقر شكم كه دليل نفخ معده و روده بود و سوء الهضم و آن ماخوذ از دلائل سمعى بود و ازين قبيل بود استدلال از روايح كه دليل مستفاد از حس شم بود چنان كه رايحه گريه در بول و براز و استدلال از طعوم كه دلالت مىكند بر ان حس ذوق و استدلال بر انجذاب ظفر بر سل و دق كه آن ماخوذ است از حس بصر و اما از آنچه از باب محسوسات بود كه مشترك باشد و گاه باشد كه ماخوذ از حواس ظاهر آن بر حالتى از احوال باطنى بود همچنانكه حمرت وجنه دلالت مىكند بر ورم ريه و بجذب ظفر بر قرحه ريه و همچنين استدلال از حركات و سكونات كه آن هم مستفاد از حس بصر بود و بسط و تفصيل اين استدلال چنان بود كه آنچه ماخوذ باشد از باب سكون مثل آنكه سكته دلالت كند بر ان سكون حركات بدنى بتمامه و صرع دلالت مىكند بر آن سكون بعضى از اعضا و مثل استدلال بغشى و فالج و تحجر و امثال اينها ديگر آنكه ماخوذ بود از باب حركت مثل قشعريره و ناقض و فواق و تثاوب و تمطى و سعال و عطاس و اختلاج و تشنج وقتى كه ابتداى حدوث آن بود پس بعضى ازين مذكورات فعل طبيعت باشد يعنى از حركت طبيعى باشد و بعضى فعل طبيعى نبود اما آنچه فعل طبيعى ذاتى بود مثل فواق و آنچه غير طبيعى بود و عارض بود مثل تشنج و رعشه و بعضى ارادى صرف باشد مثل قلق مريض در فراش و تململ او و بعضى مركب باشد از طبيعى و ارادى مثل سعال و بول و در بعضى از ان اراده مقدم بود بر فعل طبيعت مثل سرفه و در بعضى از ان طبيعت مقدم بر اراده وقتى كه مبادرت نشود و طبيعت بان اقبال كند مثل بول و براز و آنچه عارض از طبيعت بود به غير اراده باشد و بعضى از دلائل مبينه آن حس باشد مثل قشعريره و بعضى را منبه حس نباشد از جهت آنكه بدان احساسى نباشد مثل اختلاج و باز بدانكه اين حركات مختلف مىباشند بذات خود همچنانكه سعال در نفس خود اقوى بود از اختلاج يا آنكه اختلاف با اختلاف عدد باشد از محركات چنان كه عطاس را عدد زياده بود