أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )
133
كليات قانون ابن سينا ( فارسى )
از اعراض متكسره و حالت مخوفه چيزى رخ ننموده نمىنمايد و قوت او مضبوط است بمدارا بگذراند كه شايد كه همان قدر استفراغ او را كفاف بود و الا حدث كند كه در خور اعراض كه در بدن هنوز از مواد موذيه چيزى باقيست و طبيعت آن را به جهتى ميل نداده است و بكدام جهت مناسب بود كه آن را دفع كنند تصرف كند بطريق اسهل و آن بقيه را بعد از نضج اگر ماده را حركتى بحرانى و دورانى نبود به قدر احتمال مريض آن را دفع كند و اگر داند كه طبيعت بعد از ان كه رعاف بديگر چيزى و ديگر جاى قصد كرده بود نظر كند كه اگر در لب بالاى مريض اختلاج واقع شود پس رعاف خواهد شد و اگر در لب پائين اختلاج واقع شود غثيان خواهد شد يا غثيان شود يا هر دو باشد بداند كه بقيه ماده موذيه در معده باشد و به قى دفع خواهد كرد و اين وقت طبيعت را به شغل خودش واگذارند اگر قوى باشد و الا از جنس عمل او مددى به او رسانند برفق به غير از عنق چرا كه گفتهاند كه فعل صناعت با فعل طبيعت از دو بيرون نبود يكى آنكه مناسب فعل طبيعت باشد و موافق او مثلا طبيعت خواهد كه ماده را بقى دفع كند و طبيب هم مقيئ دهد درين وقت اين عمل موجب ضرر حال مىشود چراكه طبيعت بقوتى دارد مقدارى از ماده كه موجب فساد بود آن را به قصد خود از بدن دور مىخواهد كه كند و از اعضا او را ميل داده است باز از فعل دواى مقيئ بسبب عنفى كه در دواى مستفرغ و مسهل بود تقاضاى استفراغ ماده كند زياده از قدر حاجت و اين وقت موجب ضعف قوت باشد يا سقوط آن و باعث اعراض منكر گردد از آنكه دوا در بدن عنق مىكند از براى استفراغ و اگر فعل صنعت بر خلاف فعل طبيعت باشد مثلا طبيعت خواهد كه ماده مرض را بقى كند و او را از همه جا جمع كرده و بفم معده ميل داده تا از آنجا مستفرغ گردد و طبيب دواى مسهل فرمود چون دواى مسهل را فعل او تحصيل مواد بود از اقاصى اعضا به قوت جاذبه كه دارد باز از اطراف بدن ماده متوجه معده شود زياده از آنچه بايد كه دفع شود اين حالت موجب امتلاى اوعيه باشد و تحير طبيعت پس طبيب را بايد كه در افعال طبيعى مراقبتى باشد و اگر تصرفى كند بعد از حذق بود و قوى نباشد زيرا كه بهر تقدير خواه موافق بود و خواه مخالف بود موجب زيادتى ردات حالت كه دليل دلالت كند بر امر حاضر كه دلالت كند بر حال گذشته و خواه كه دلالت كند بر حالت آينده تقسيم علامات بدانكه دليل بر دو قسم بود يكى آنكه دلالت كند بر حالت صحت بدن دوم آنكه دلالت كند بر حالتى كه بدن در آن حالت مريض بود يا حالتى باشد روى كه ميانه صحت بود و مرض اما آنچه از دليل دلالت كند بر صحت آن را از سه صورت توان يافتن يكى از مزاج كه اگر مزاج اعضاء فرادى و مزاج ارواح و مزاج اخلاط بر نهج طبيعى باشند آن وقت صحت باشد از رهگذر مزاج كه اصل در صحت صحت مزاج بود و ديگر اقسام مثل تركيب و تفرق اتصال بمزاج بازمىگردند دوم صحتى كه از تركيب اعضا بود يعنى اعضاء مركب در تركيب طبيعى باشد كه اگر بر خلقت يا مقدار يا وضع طبيعى نباشند ايشان را مرض خلقت بود يا مرض مقدار يا مرض عدد يا مرض وضع كه اگر درين علامات دليل از اضطراب حال درين احوال و اوضاع بود مريض باشد به مرض تركيب و همچنين بود حال در تفرق اتصال از اقسام تفرقى كه در جلد واقع شود و يا در لحم و يا در عظم و يا در غضروف و يا در رباط و يا در عصب و وتر و غشا و عروق آورده و شرائين و امثال اينها از آنچه در مبحث احوال دانسته شد كه رداءت حال بدن بر چند گونه تواند بود و آنچه دلالت كند بر مزاج و خلقت آن را دلائل جوهرى گويند كه ماخوذ است از جواهر اعضا و بعضى از علامات عرض باشد چنان كه دلالت كند بر حالت بدنى از اعراض ذاتيه بدن همچنانكه دلالت كند جمال آمى وقتىكه آن را كمال باشد بر اعتدال مزاج و حس بدن و صورت و حس اعضا كه اگر هركدام از اعضا در خلقت خود موزون باشند و بدان غرض كه از براى آن غرض مخلوق شده باشند كامل باشند آن جمال از عضو بود و حسن او در ان جمال بود پس مراد از صاحب حسن در كتاب طبى حسن ذاتى اعضا باشد كه در هيچ وقت آن زائل نشود نهآنكه بواسطه سادهروى باشد يا صفتى ديگر و بعضى ديگر از دلائل تمامى بود كه از علت غائى كه افعال بود ماخوذ باشد مثل دلائل افعال كه اگر افعال بدنى صحيح سالم بود بدن صحيح و سالم باشد و اگر افعال بدنى ناقص باشند دليل باشد بر مرضى كه در آن عضو بود يا مبدأ آن فعل همچنانكه استدلال بر اعضاى رئيسه از افعال آن عضو كنند چنان كه استدلال بر حال دماغ دماغ را در ان حال يابند كه دليل بر آن حالت كند بر حال دماغى كه اگر سلامت باشد دلالت بر سلامتى دماغ بود و همچنين سلامتى حواس از خيال و وهم و تخيل و مكر و ذكر كه اگر اين مذكورات چيزى ناقص باشد دليل باشد بر آفتى بر محل خاص يا بر محال قوى