أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )
114
كليات قانون ابن سينا ( فارسى )
آن پديد شده باشد با رطوبت بود و هرگاه كه بدن گرم شود بواسطه حركت و در بدن ماده باشد در ان وقت گاه بود كه آن ماده معين تسخين حركت بود اگر در ان دم و صفرا غالب بود بسبب حركت آن دو خلط حار و انتشار ايشان در اعضا و گاه بود كه آن خلط منقص آن حركت بود در تسكين چنان كه اگر بلغم در بدن باشد و سودا بسبب حركت اين دو خلط در بدن انتشار يابند و بدن را سرد كنند و ديگر همچنين بود در صناعات كه اگر كسى را در صناعت او حركتى بود و در آن حركت ملاقات آب و اشيا بارد بود مثل صنعت قصارى در ان حركت حرارت را نقصان بود بخلاف حركت در صناعت حدادى كه آن حركت ممد و معين حرارت بود و چون در سكون دو امر بود يكى فقدان انعاش حرارت غريزى و ديگر احقان حرارت در رطوبات فصلى بدين دو سبب برودت غالب شود با رطوبت فصل سيزدهم در موجبات خواب و بيدارى بدانكه خواب شبيه باشد به سكون در فعل و بيدارى شبيه بود به حركت در فعل ليكن هركدام را از خواب و بيدارى خواهى و لازمى بود كه ذكر آن بايد كردن تا فعل آن در اسباب ضرورى معين گردد كه چه بود اولا خواب عبارتست از رجوع حرارت غريزى از ظاهر بدن به باطن بدن از براى هضم غذا و نضج مواد و سبب آن كثرت ابخره غذائيه بود كه بدماغ از بدن متصاعد شود و با روح نفسانى آميخته شود و آن روح را غليظ كند تا نتواند كه نفوذ كند در آلتى كه آن اعصاب بود تا آنكه اعصاب هم بواسطه بخارات مسترخى شده باشند و مجارى و منافذ ايشان بر يكديگر منطبق شده باشد پس وقتى كه قواى نفسانى مسترخى شود و نفوذ در آلت حس و حركت نكند و نفس از تدبير بدن دور شود حرارت غريزى بتمامه متوجه غذا شود و آن را هضم كند و از ان غذا خون صالح پديد آيد و بدن بواسطه آن خون گرم شود و اگر خلطى باشد كه عاصى بود بر هضم و نضج آن و حرارت آن را نضج نتواند دادن آن را در بدن مقشر سازد و آن خلط گرم بود باز موجب تسخين بدن شود و اگر خلطى باشد كه آن سرد باشد موجب زيادتى برودت شود در بدن همچنانكه اگر در بدن خلطى يا غذائى نبود و حرارت مصادق رطوبات بدن شود و آن را تحليل دهد بدن در آن وقت سرد گردد بسبب انحلال ماده قوت روح و بهر تقدير رطوبت در بدن زياده گردد بسبب هضم و نضج غذا و اخلاط و دفع تمددى شود كه بسبب حركت بهم رسيده باشد و موجب اعيا شده باشد و همچنين حبس رطوباتى كند كه از شان او آن بود كه مستفرغ گردد از جهت آنكه چون حرارت در باطن بود و جذب بجانب حرارت باشد و هيچ از باطن به ظاهر مستفرغ نشود و منع اساله كند مگر آنچه در تحت جلد بود و بمسام جلد نزديك كه آن را بر سبيل تعرق از مسام جلد بيرون كند و لهذا گفتهاند كه خواب اكثر تعريق بود از يقظه بر سبيل استيلا و همچنين بيدارى هم اكثر تعريقا بود بر سبيل اساله ماده پس در خواب آنچه دفع مىشود بطريق فعل طبيعت بود و آنچه در بيدارى بود بر سبيل اسالت بود و تحليل رقيق و ابقاى غليظ و در فعل تعريق يقظه ابلغ بود و كسى را كه در خواب او عرق بسيار بود و سببى كه ظاهرى از ان عرق بود با او نبود از كثرت لباس و دثار و مكان گرم آن كثرت عرق دليل باشد بر آنكه بدن او ممتلى باشد از اخلاط رديه دثار و فعل يقظه همه برعكس فعل نوم بود و خواب اگر بسيار شود موجب ارخاى قوى شود بسبب بسيارى هضم و كثرت نضج و افراط رطوبت و بيدارى اگر بسيار شود يبوست از ان پديد آيد و موجب يبس مزاج شود بسبب كثرت تحليل و همچنين بود فعل يقظه از تجويع بدن كه چون از بدن تحليل بسيار شود خصوص از رطوبات رقيقه اين جمله موجب جغاق و يبوست بود و ضعف دماغ و اختلاط عقل و احتراق اخلاط و كثرت سودا و امراض حاره و ضعف هم هضم بسبب ضعف قوت و افراط نوم موجب بلادت و كندى ذهن هم مىشود بسبب استرخاى آلت نفس و حواس در ان ثقيل مىشود به همين سبب اما تململ كه آن حالتى بود ميان خواب و بيدارى آن ارواء احوال بود از جهت تحير طبيعت ميان ترك و فعل و هرگاه كه فعل نوم در بدن غالب شود ظاهر بدن سرد شود و باطن بدن گرم شود و ازينجهت حاجت مىشود در خواب به آنكه دثارى زياده كنند و الا موجب زكام و نزله مىشود خصوص خواب روز كه بسبب حركت حرارت در ظاهر كه فعل نهار است و ميل او به باطن كه فعل نوم است بخارات رديه بدماغ مىرسد و دماغ از ان پر مىشود و دهان بخار پيدا مىكند و رنگ زرد مىشود و احتراق پديد مىشود و سپرز بزرگ مىشود و اين جمله مضرت خواب روز بود