ربيع بن أحمد الأخويني البخاري

718

هداية المتعلمين في الطب ( فارسى )

اكر سوناخوس بوذ كمان بايذ بردن كه استفراغ برعاف افتد ، باز جن روى سرخ شوذ و جشمها سرخ شوذ و ركها سر و بيشانى و ركهاء جهارسو بجستن كيرذ و انجذاب افتذ بوست شكم را و بهلو را سوى برسو و بيمار كويذ كه خيالات سرخ و شعاع همىبينم بيش جشم و بينى خويش « 1 » بسيار بخارذ وز جشم آب روذ بىخواست « 1 » و ضيق النفس افتذ انكاه درست شوذ « 2 » ترا كه برعاف افتذ « 2 » . باز اكر بيمارى از صفرا بوذ ( f . 573 ) جن غبّ الدايمه يا دايره كمان بايد بردن كه استفراغ به عرق بوذ . باز اكر كميز بكيرذ و شكم سخت شود و نبض لين « 3 » كردذ و اين بيمار جنان كردد كوئى از كرمابه بيرون آمذستى ، و بوست تن « 4 » را جن بخس و عرز افتد « 5 » اندر خليدن و اندر زذن سوزن كردار « 6 » آنكه درست شود « 7 » كه استفراغ به خون خواهذ كردن . باز اكر غب غير خالص بوذ كمان بايذ بردن كه استفراغ باسهال افتد و جن علامات رعاف بيابى و علامتهاء « 8 » ادرار عرق نيابى و بيمار بنالد از شكم و خاصه « 9 » زير ناف اكنون درست شوذ ترا كه « 10 » استفراغ باسهال همى خواهد كردن « 10 » ، و بوذ كه بقى آيذ اين استفراغ « 11 » بغب غير الخالص « 11 » و بغب خالص و بغب دائمه و خاصه جن اين علامات بديد آيد اعنى شتاب « 12 » و منش « 13 » بركشتن « 13 » و بريدن لب زيرين اعنى اختلاج آن لب و لعاب رفتن از دهان بيمار آنكه « 14 » ترا درست شوذ كى قى افتدش « 15 » ، و بوذ كه بقاوسوس اين استفراغ بخوى افتذ و بوذ كه برعاف افتد و بوذ كه بهر دو افتد هم

--> ( 1 - 1 ) - ف : بخارذ بسيار و از چشم بىخواست او اب دوذ ( 2 - 2 ) - ف : ندارد ( 3 ) - ب ه : نرم ( 6 - 4 ) - ف : را تحس و عزز افتذ اندر خستن و اندر زذن سوذن كردار م : او را جن نخس و غرر افتذ اندر خليدن بود و اندر جستن بود و سوختن ( 5 ) - ب ه : ظ . يعنى ( 7 ) - ف : درست كردذ ( 8 ) - ف : علامات ( 9 ) - ف : افزوده . از ( 10 - 10 ) - ف : باسهال همىخواهذكردن استفراغ ( 11 - 11 ) - ف : غب غير خالص ( 12 ) - در « ب ه » كلمه‌اى ناخوانا افزوده است . ( 13 - 13 ) - ف : پر كردذ ( 14 ) - ف : انكاه ( 15 ) - ف : قئ افتد