ربيع بن أحمد الأخويني البخاري

85

هداية المتعلمين في الطب ( فارسى )

است و نوك سر دل « 1 » ميل دارذ بسوى جب و گرد اندر گرد دل يكى « 2 » برده است سخت و دل بميان آن برده اندرست « 3 » و آن برده از دل جداست و لكن بسوى دل بيوستست و كوشت دل سخت‌ترست از كوشت اندامهاء ديكر و « 4 » برنك ، كوشت دل « 4 » بنفش است و كوشتهاء ديكر برنك سرخ بوند و سبب بنفشى وى از قبل آن « 5 » كرمى [ مزاج ] « 6 » اين كوشتست بر « 7 » كوشتهاء ديكر « 8 » و هم‌جنين اان خون كى اندر شرايين است برنك بنفش‌تر است از ان خون كى اندر آورده است اعنى ركهاء ناجهنده ، و دل را « 9 » اندر بن يكى « 9 » استخوان است نرم جن غضروف كى قاعدهء همه دل آن استخوان است و خداوندان تشريح ان را قاعدهء دل خوانند و مر دل را دو جوف است يكى جوف « 10 » بسوى راست و ديكر بسوى چب و منبت شرايين ازين جوف بوذ كى بسوى جب است و « 11 » ازين جوف « 11 » منافذست بسوى [ جوف ] « 6 » راست و اندر جوف راست خون بوذ و اندر جوف جب باذ اعنى روح حيوانى و مر ان جوف را كه بسوى راستست دو دهانه است و برين دهانها بردهاست « 12 » يكى دهانه آنست كى خون از جكر بركهاء ناجهنده بدل آيذ و برين دهانه بردهاست « 12 » شكاف اين بردها از بيرون باندرون تا از دل بدين دهانه جيزى بيرون نيايذ و يكى دهانهء ديكر [ است ] « 13 » از دل بسوى شوشه كى خون از دل بشوشه روذ « 14 » برين دهانه بردها است شكاف اين بردها از اندرون بسوى « 15 » بيرون تا از شوشه بدين دهانه جيزى اندر نيايذ و آن جوف را كى بسوى جب است دو دهانه است و برين دهانها بردها

--> ( 1 ) - ف : « سر » ندارد ( 2 ) - ف « دل » ندارد ( 3 ) - ف : « اندر » ندارد ( 4 - 4 ) - ف : كوشت دل برنك ( 5 ) - ف : « آن » ندارد ( 6 ) - : از « ف » و « ب ه » افزوده شد ( 7 ) - ف : از ( 8 ) - ب ه : ظ . كى از كوشتها . . . باشد ( 9 - 9 ) - ف : يكى اندر بن ( 10 ) - ف : « جوف » ندارد ( 11 - 11 ) - ف : از جوف چپ ( 12 - 12 ) - ف : ندارد ( 13 ) - از « ف » افزوده شد ( 14 ) - ف : و ( 15 ) - ف : سوى