يار محمد خان سهام الدوله / خاور بى بى شادلو
198
سفرنامه هاى سهام الدوله بجنوردى ( فارسى )
اجل مىباشم . بيچاره خيلى التماس كرد كه مهريهء مرا بدهد با مخارج شش ساله ، بنشينم گذران كنم ، يا طلاق . من هم ملتزم شدم كه انشاء الله به سلامتى و خوشى محض رسيدن طلاقنامه را بگيرم بفرستم . برعكس دختر خيلى خوب و قشنگى دارد . چادر ، شاقشول ، روبند كرده آمده است . خلاصه تا چهار ساعت از شب رفته حاجى خان نيامد . معلوم شد مانده . شام خورده خوابيدم . دوشنبه شوال امروز دوشنبه عيد فطر است ، صبح زود برخاسته نماز خوانده رفتيم زيارت . حضرت ولينعمت را با آقايان و بىبىها و دوستان همه را دعاگو و نايب الزياره شديم . انشاء الله به اجابت مقرون است . بعد بيرون آمده تركان آغا را با ساير كلفتها روانهء منزل نموده خودم با بيكه و مادر بابا و آقا على رفتيم بازار . دم دكان سمسارى بعضى خورده اسباب گرفته بعد رفتيم دم دكان بزازى . آنجا هم قدرى چيت گرفته مراجعت به منزل شد . از حاجى خان پرسيدم گفتند هنوز نيامده است . چهار به غروب مانده ناهار صرف شد . از دست روغنهاى گنديده كه آدم نمىتواند غذا بخورد ، شام و ناهار ما منحصر شده به ماست و علف ، ماست و كباب . چيزى كه در شاه عبد العظيم تعريف دارد ماست و اسفناج است . امّا با پول برابر [ است ] . خلاصه يك ساعت از شب رفته حاجى خان از شهر آمد با هزار سفارش . گفت مىگويند سركار وزير نظام هفت پسر دارد . براى اينها خلعتى چه رخت ساختهاند ؟ چه اسباب آوردهاند ؟ من هم گفتم اطلاع ندارم . بعد تفصيلى سياهه كرد گفتند اينها اسباب خانه است . هزار و سيصد تومان لازم است كه اين اسباب گرفته شود . بيچاره حاجى خان هم ماتش زده كه حالا چه بايد كرد . من هم گفتم گوش من اين حرفها را نمىشنود . كسى پول زيادى نداده است كه اسباب خريد كنيم . دخترى است آوردهايم و عروس بايد ببريم . اينها شلوغ بازارى است . ما اين اوضاعها را بلد نيستيم . گفت فردا كه دوم ماه است آجودانباشى ميايد شما را مىبرد تا ببينيم فردا چه خواهد شد . تا چهار از شب مشغول دست و پا جمع كردن بوديم . پنج خوابيدم .