هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
52
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
همه خسته [ و ] وامانده ، راحت كرديم ، كه روز و هوا روشن بشود ، تا راه پيدا بشود . [ سرگل ] بعد از طلوع آفتاب ، از جلودارها - كه براى پيدا كردن راه رفته بودند - پيدا شدند ، معلوم شد كه ماها از راه خيلى دور افتادهايم . به هزار زحمت ، بعد از دو سه ساعت راه سنگلاخ بسيار سخت و ماهورهاى بد طى كردن ، سه ساعت از آفتاب گذشته ، به منزل « سرگل » رسيديم ، كه پاى گردنهء « كيالان » است . ولى چه رسيدنى ، كه خيلى خسته و قادر به حركت نبوديم . به هرطور بود ، پياده شديم . « سرگل » ، جاى باصفائى بود . آب جارى خوب و گلهاى « خرزهره » و درخت « مو » و سبزه ، خيلى [ در ] اطراف نهر آب بود . به چشم ما ، خيلى جلوه كرد . ماها كه از جلو [ و ] در ركاب حضرت سردار ، جناب آقاى « ساعد السلطنه » را آورده بوديم ، قدرى راحت شديم ؛ ولى باقى اردو كه با جناب « صمصام الملك » عقبمانده بودند ، هنوز نرسيده بودند . بعد معلوم شد كه آنها هم راه را گم كرده ، در آفتاب گرم ، در صحراى سنگلاخ و پر از درخت جنگلى پراكنده شدهاند . اين خبر به حضرت سردار رسيد . حكم كردند كه هركس حاضر بود ، مشك آب برداشته ، جلو سرباز رفتند . خود حضرت سردار هم سوار شد ، تشريف بردند . آب به « سربازان تشنه » رسانده ، [ و ] مقارن ظهر ، به هزار زحمت ، به منزل رسيدند . اگر آب به عقبماندهها نرسيده بود ، جمعى از تشنگى هلاك شده بودند . از « قبر على بيك » تا « سرگل » 5 فرسخ است . همه راه سخت بد و تختهسنگ و جنگل . آقاى « ميرزا محمد على خان مستوفى » و « ميرزا على خان صدر » هم از جملهء عقب ماند [ ه ] ها بودند ، به يك حالت فلاكتى رسيدند . حال جناب شآقاى « ساعد السلطنه » هم الحمد لله قدرى بهتر شد . قاصدى از « دزفول » رسيد . عريضجات از « آقا رضاى مستوفى » آورد ، و جواب هم فورا نوشته ، قاصد را روانه كرديم . در « سرگل » هم يك « كاروانسرا » مانندى ، مرحوم « ناظم خلوت » ساخته ، ولى روبه خرابى است . بههرحال ، بعد از غروب ، شيپور كوچ كشيدند . روانه شديم ، كه شبانه در