هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
639
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
ميامى و شاهرود و دهملا و دامغان ، همهء اينها گفتند « شب گز » دارد . به اين جهت مقيّد بوديم كه در خارج از آبادانى و توى چادر منزل شود . و اين غزل در دامغان به نظر آمد : لمؤلّفه ز شور عشق بتان هركجا صلايى هست * گمان مكن كه به غير از تو مدّعايى هست قدم به نرمى و آهستگى گذار ، چرا * كه زير هر قدمت جان خاك پايى هست به جز تو نيست مُرادم ، چو عندليب مرا * اگر به بوى گلى ناله و نوايى هست هواى تست مرادم اگر ز ماهرُخى * تعلّقى به دل و در سَرم هوايى هست به هركه دل بدهم يا دلى به دست آرم * گمان مكن كه مرا جز تو آشنايى هست جهان اگر همه باشد گذر به هيچ نيارم * كه با خيال رُخت در دلم صفايى هست به هر طرف ز محبّت صلا و غوغايى است * صداى تُست به گوشم ، اگر صدايى هست بلاى عشق زياد است و مبتلا بسيار * ولى مگو كه چو منِ زار و مبتلايى هست بلاى دوست خريدم به جان و باك ندارم * مرا خوش است به راهش ، اگر بلايى هست اگر برانيم ، از در نمىروم به دگر جا * مگر به غير دَرت در زمانه جايى هست ؟ بگو به ناصح مشفق كه پند او نشنيدم * مكن علاج به دردم اگر دوايى هست نظام جهد كن و راه رو ، مترس و مينديش * كه هركجا به تو از غيب رهنمايى هست