هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
460
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
كرده ، غنيمت شمرده ، به پشت آن بيچاره بگذرد و لواطهء كاملى بكند ، گناهش به گردن من خواهد شد . از آن جهت ، اين فتوى را ندادم . همان طريقهء اول ، احوط است . مزهء جديده ، « آقا » به زير كرسى نشسته ، حكم به صيغه مبالغه فتح كرد ، كه چيزى بياوريد [ و ] به پشت من بگذاريد . نوكرهاش متكائى آورده ، به همانجا گذشت . حضار به راه ديگر رفته ، خنديدند . من هم گفتم : چنين ديگى ، چنين چغندرى مىخواهد . بديهه سركار « شاهزاده » داخل اتاق شد [ و ] فرمودند كه : « السلام على المس » . جواب گفتم : و . . . و . . . « آقا محمد تقى » جواب كاغذ خود را گرفت و رفت . « شاهزاده » به حمام تشريف برد . « يحيى خان » و « اسكندر خان » و « قرهتقى » آنجا بودند براى سفر ذكار خبر كردند و « شاهزاده » براى جمعآورى سيورسات و ساير ضروريات ، آدم فرستاد . بابن اخى ، نزديك غروب ، بارخانه مطلوب « عابدين بك » ، نايب فراش رسيد . بسيار مستحسن افتاد . به همه قسمت شد . اميرزادگان « 1 » در منزل من بودند ، تا به شام رفتيم . بعد از آن ، باز قدرى در خدمت بوديم . از « تاريخ الفى » ، قضيهء « كربلا » را مىخواندند . قدرى گريستيم . بسيار خواب داشتم . پيش از همه به منزل آمدم [ و ] خوابيدم . مير . . . « 2 » قرقره [ اى ] از « سرب » ساخته بود . مىگفت به اين جهت باد مىآيد و مه مىرود . « عبد الغفار » مأمور شد كه به ريش او نزديك بردند . نزديك او رفته ، به ريش او زد . چنان چسبيد ، كه همهء ريش او را كند و بيرون آورد و مىگفت روزى هزار مشت به سرم مىزنيد ؛ ايندفعه به ريشم خورده باشد . « ابراهيم خليل خان دويداغ » ، به ديدن صحرا مأمور شد . برگشته ، گفت : « مه نيست » . به طرف « مرادتپه » از كوه پايين رفتند ، [ و ] هريك را به سمتى فرستادند . « يحيى خان » و « يولگلدى خان » مأمور كوه حصلى شدند كه شكار را به صحرا بريزند .
--> ( 1 ) . در اصل : اميرزادگان ( 2 ) . روى نام وى مشكى شده است .