هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
461
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
سركار « اقدس » به « مرادتپه » ، كه گذرگاه شكار است ، تشريف بردند . هرچه تازى بود ، همراه بردند . من از بغلهء كوه ، پياده و راه شكار مىپاييدم . چيزى نيامد . سوار شده ، به بالا آمديم . به سنگهاى كوه نگاه مىكردم ، كه از سنگهاى سياه ، كه براى من از « فرنگ » مىآوردند ، پيدا كردم . بسيار نشستم . شكار نيامد ، دلتنگ شدم . سواره بالاى كوه رفتم . بچه خاركنى ، گله شكار [ را ] سراغ داد . تا رفتم ، گذشته بودند . « تازى » سرداديم ، به صحرا برد . « شاهزاده محمد ميرزا » تعاقب كرد ، كارى نكرد . گلهء ديگر آمد ، كه همه « قوچ » بودند . چند تير تفنگ انداختيم . نزديم . از كوه به پايين رفتند . « زين العابدين بك » ، برادر « عوض خان » مرحوم ، يكى از آنها را با « تازى » گرفت . « بهرام ميرزا » ، آنجا بود . گفت : 2 شكار زدهام . به « مرادتپه » شكارى رفت . « يولگلدى خان » از پايين تپه ، گله شكارى [ را ] پيش كرده ، به سمت « آغداغ » مىبرد ، كه اميرزادگان « 1 » به قاعدهء مستمره ، اسب انداخته بودند . از بس كه سوراخ موش در آن صحرا هست ، گويا زيرزمين خالى است . چند نفر از اسب زمين خورده بودند . از آن جمله « آقا فرج » بود ، كه دستش هم دررفت . جلو را به ديدن گرفته ، باز مىگفته است فرهتيزى را سربده . آخر الامر ، تيزى آقا ، يك ميش گرفته بود . « حكيم ميرزا نظر على » ، به التماس تمام « آقا » را به منزل آورده ، چون شكار كرده بود ، حالش بهتر شد . در رختخواب ، چند روزى خوابيد . 2 اسب از نوكرها ، آنروز رفته ، بعد از 2 روز « لخت » « 2 » در صحرا پيدا كردند . سركار « اقدس » ، كبك شكاركنان برگشته ، من باز خود را به خدمت رسانيدم . امروز 8 قوچ و ميش شكار شد . نماز ظهر و عصر را در منزل خوانديم . سركار « اقدس » ، چاى التفات فرموده بودند . با « ميرزا اسحاق » خورديم . نشسته بودند ، كه برادر مهربان « شاهزاده » از در درآمد و به ضرب مشت مرا به نماز واداشت . بعد از نماز ، قدرى نشستم ، كه به شام خبر كردند . در سر شام ، « آب ليمو » و « آب نارنج » دست افشار خورديم . مىفرمودند كه « حسين قلى خان بيگلربيگى ارومى » هميشه
--> ( 1 ) . در اصل : اميرزادهگان ( 2 ) . در اصل : لوخت