هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )

447

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )

تا صبح ، وقت نماز « يعقوب على بك » از طرف برادر ميزبان به احضار من آمد . نماز نخوانده بودم . مشغول نماز شدم . بعد از نماز ، « ابراهيم » ، فراش خلوت « بهمن ميرزا » آمد كه : « چاى خود را برادر و بياور اين‌جا بخور . » قدرى آزارش كردم كه اساس تازه‌اى است كه مردم هرجا بروند ، چاى به همراه خود ببرند . بعد از نماز ، به منزل ايشان رفتم . قدرى هم حضورا ضرب زدم . چاى ريخته ، « 1 » آوردند . سركار برادر مهربان « حكيم‌باشى » را حكم به ديدن « نبض مبارك » فرمودند ، كه اگر از نبض « گرسنگى » استنباط مىكنى ، تا در خوردن چاى تعجيل كنم . « حكيم‌باشى » بعد از ملاحظه ، تجويز خوردن كرد . طرز غريبى بود . خير خوردن به مصلحت ديگرى نشنيده بوديم . ابيات « گنجينهء نشاط » مىخوانديم ، كه « فراش » بانگ نهار زد . به خدمت « نواب و الا » مشرف شديم . نهار ميل كردند ، ما هم موافقت كرديم . بعد از نهار هم قدرى ايستاديم . « ميرزا اسحاق » ، رقم مهر مىكرد [ و ] مىفرمودند كه اگر خود را به « شكارگاه بايرند » مىرسانديم ، بسيار خوب بود . من عرض كردم كه برگشتن « دزمار » هم سر راه است . فرمودند : « در اسب‌ها آن‌قدر تاب توان نمىماند . به شهر مىرويم ، چيزى نمىمانيم و كارها صورتى مىدهيم . اسب‌ها هم قدرى حال مىآيند و آخر چلهء كوچك به آن‌جا مىرويم » . خلاصه ، سوار شدند . قدرى راه رفته ، به كالسكه نشستند و تند مىراندند ، تا به « ديزج رستم سلطان بلغم » مرحوم رسيدند . زن‌ها از بام‌ها و مردها از كوچ [ ه ] ها از دست « يوسف خان » به پادشاه به عبث فرياد مىكردند . سركار « اقدس » ، ايشان را با دلايل مشفقانه مجاب فرمودند . زنى از بام فرياد زد : « نريم عرضمزى قبول ايله مدون » ؛ فرمودند كه : « پوخ اولسون اردن سقالنه كه منى داملارابو خوراسب » . زن‌هاى ديگر ، بر آن زن « سليطه » « 2 » مىخنديدند . خلاصه ، من ديدم كه مردان بىمزگى « 3 » را به شدت مىكنند . سربازى از فوج « خاصه » به رسالت نزديكان يكان

--> ( 1 ) . در اصل : يخته ( 2 ) . سليطه ( Salite ) ، زن بدزبان . ( 3 ) . در اصل : بىمزه‌گى